سلام ،من چهار سال ازدواج کردم وارد پنج سال میشم
معرف ما شوهر خواهرم بود ،اوایل خیلی باهم خوبیم بودیم و این موضوع حسادت بقیه رو درآورد طوری ک سنگ مینداختن جلومون در حدی ک خواهران حتی اونی ک معرف بود برا عقدمون نیومدن ،سرعقدمون من بودم. و همسرم و پدرمادرا
بعد عقد سعی کردیم دیگ تو جمع محبت نکنیم و کمی معمولی باشیم ک بقیه لج نشن ک خود این موضوع سردی بوجود آورد بینمون ،زمان گذشت و عروسی نزدیک شدیم مادرشوهرم مخالفت کرد سربند همون حسادتا ،گفت عروسی نمیگیرم شوهرم قهر کرد و ی ماه خونه ما موند و گفت خودم می گیرم عروسی اما دعوتت نمی کنم به مادرش خلاصه با بحث و .....راضی شد ، سر درست کردن خونه رسید همه قهر بودن و...
عروسی گرفته شد و نگم براتون از بحثای اون شب ،مادرش قهر کرده بود نمیومد جلو ،و.....زهرمار شد رفت
بعد عروسی ن
همه این اذیتا تاثیر منفی روی روحیمون گذاشته بود ،مادرش و برادرش چپ و راست پرش می کردن ک به زنت رو میدی وما با دوتا از جاریام تو ی ساختمون زندگی می کردیم
میخواستیم بریم بیرون برادرش میگفت کجا میرید می برمی گردید و بحث درست می کرد
مسافرت میرفتیم مادرش زنگ میزد گریه شوهرمو در می آورد طوری ک یبار نشست گریه کرد گفت چرا اینجوری می کنید خب اومدم ی بادی به کلم بخوره مادرش شروع کرد به من بد و بیراه گفتن
شاید اینا و بخونید فکر کنید خیلی سطحم پایینه اما نه ارشد مدیریت هستم
خلاصه کاری کردن ک شوهرم شب با توپ پر میومد خونه و جاریام کرم میریختن ،شوهرممیفتاد بجونم منو میزد
پرتو می کرد رو زمین ،دستاش فشار میداد رو صورتم رودندونام در حد شکستن ،میگفت مادرم گفته خودت میگیری براش ،ادعات میشه غرور داری و...یبارم برادرش اومد در خونمون فحش به من و پدر مادرم داد و رفت شوهرم هیچی نگفت منم قهر کردم خونه مادرم
انقد موندم تا اومد عذر خواهی و بعد اون جاریام از ساختمون رفتن و ما تنها شدیم ،همه این داستان سردی جنسی آورد طوری ک شوهرم اصلا سمتم نمیاد و فقط ی هم غذا شدیم
الان دوسال از اون قضایا میگذره و اوضاع عادی شده ،شوهرم عاقل شده و گوش نمیده به حرفاشون و با منمخوبه اما نه به خوبی دوران نامزدی و...چون اثرات همه چی رو خراب کرد، اما با این وجود کینه گذشته ولم نمی کنه داغ رو دلمه ،نبخشیدمش ته دلم .چندوقت یبار ک میخواد بیاد خونه مادرش همه خاطرات برام مرور میشه افسرده میشم
بنظرتون چیکار کنم ؟