سال ۹۶ بود دوست پسر داییم منو از داییم خواستگاری کرده بود داییم به خانوادم گفت بلافاصله اومدن خاستگاری،پسره دیوونه وار عاشقم بود ولی مادرش دیکتاتور به تموم معنا میبرید ومیدوخت برا خودش فردای خواستگاری مامانش گفتع بود من این دختره رو نمیگیرم در حد من نیستن پسرش تو روش و استاد و کتک کاری کردن پسرش و انداخت بازداشتگاه،بعد چندوقت بالاخره راضی کرد مامانشو ،پدرم رفت تحقیق فهمید که مادره پسره صیغه ی یه مرد ۳۰ساله شده،خاله ش هم همینطور ،پدرم مخالف بود،ولی من پام و تو یه کفش کردم گفتم میخامش دوسش دارم واس مهریه ۲۰۰تا سکه بازور انداختن یه عالمه به خانواده م بی احترامی کردولی من پای پسره موندم باهم فرار کردیم و رابطه....داشتیم تا خانواده ها راضی شدن پدرم یه عقد کوچیکتو تالار برام گرفت که به خانواده پسره گفت میوه و شیرینی با شما که اونام دعوا که چرا میوه شیرینی و ما بخریم خلاصه اونام گفتن ماعروسی نمی گیریم بازم من طرف پسره رو گرفتم مامانم بهم جهاز نداد ،یه کم خورده وسیله پسره خرید،منم ۲سال قیدمامان بابام زدم،تا آشتی کردیم مامانم۳۰میلیون پول داد بهش ،۱۵میلیونم قسط وام ازدواجم داد الان روزی صدبار شوهرم میگه نمیخامت کپی مامان باباتی،مهریتو ببخش تو که چیزی نداشتی که مهریه میخای،روزی ۱۰۰بار منت میزاره همش فحش و دعوا داریم،دیوونه شدم،همش بهونه میگیره مامانش میگه کینه و عقده داره از زمان عقدتون بهش حق بده، نمیدونم چیکار کنم همه آشناها میگن خوشگلی جوونی،طلاق بگیر خواهان زیاد داری اما میترسم.....😭😞مامانش میگه اگه طلاق بگیری بری دنبال مهریه میرم شکایت میکنم که شب عروسی دستمال ب....به من ندادی مهریه م بهت تعلق نمیگیره
٢٠...ما بعد عقد رابطه داشتيم چون خانوادها ميگفتن طلاق بگير مام بعد عقد فرار كرديم...نه عروسي گرفتن نه جهيزيه درستي دادن...همسرم با اين سن كمش همش كار ميكنه