بعدش نشست فیلم دید خیلی عصبی بود ازاول شب،ننیدونمم چرا،منم دخترمو بغل گرفتم خوابیدم صبحم بیدارشدم دیدم همه وسایلارو جمع کرده جاشو انداخته خوابیده و یه حرکتی که میدونه انجام میده من بخندمو چندبار انجام دادنگاهشم نکردم اصلا انگاروجودنداره،اونم مغرور اصلا حرف نزد و پاشد ورفت سرکار،من همیشه زود اشتی میکنمو طاقت دعوادندارم اونم اینومیدونه فکرمیکنه الان زنگ میزنم بهش😏😏😏
اینسری میدونم چیکار کنم،تصمیمم ندارم برم خونه بابام این زندگی مال منه همه وسیله هاشم مال منه کسی قرارباشه بره اونه نه من،خیلی وقته حس میکنم دوسش ندارم و همش عادته،ترکش میکنم این عادت بدرد نخورو