یادمه سر عشق اولم که ازم خواستگاری کرد بهم گفت خاک بر سر من که وقتی سنم بالاتر از تو بود ازدواج کردم اونجا رفتم تو فکر که اخه چه ربطی داره وای بچه ها وقتی نشد احساس کرد خیلی خوشحال شد هر چند خودش را ناراحت نشان می داد به جایی رسید که بهش گفتم تورا خدا من را سوژه نکن ناراحت شد از دستم بعد من ناراحت تر که چه دختر بی انصاف و بی لیاقتی هستم خواهرم را ناراحت کردم با اینکه حال خوبی نداشتم گذشتم
دل عروس شکوندن تاوان داره خدایا خودت انتقامم را با عروس دومشون بگیر خیلی ناراحتم
کلا توهر خواستگاری که برام پیدا می شد نهایت سعیشون را می کردند که نشه یعنی موزیانه یا شایدم خدا من را ببخشه من اشتباه می کنم یه بار من و خواهر و شوهر خواهرم داشتیم می رفتیم خانه یکی از خواستگارها که بیشتر بشناسمشون شوهر خواهر چنان پاش را با حرص گذاشت رو گاز که من ترسیدم !!!! بعد هر هر زد زیر خنده
دل عروس شکوندن تاوان داره خدایا خودت انتقامم را با عروس دومشون بگیر خیلی ناراحتم
شوهر خواهرم یه بار هم خواهرم نیامده بود رفته بود به دروغ گفته بود خواهرت عین برج زهر متر نشسته بود معلومه نمی گیرنش بعدها یکی از خواستگارام بهم گفته بود دخالت خواهرت شوهر خواهرت را از زندگیت حذف کن ! چون خیرخواهت نیستند منم چون فکر می کردم چون این آقا نشده لابد داره از لجش اینطوری می گه اما بچه ها هر چی گذشت مطمین تر شدم
دل عروس شکوندن تاوان داره خدایا خودت انتقامم را با عروس دومشون بگیر خیلی ناراحتم
بعد یادمه مامانم بعد از یه مدت برای اینکه خواهر خونه جدید خریده بودند براش یه سری جهزیه کامل خرید دلیل هم داشت چون اولش وقتی ازدواج کرده بود شرایط مالی اجازه نمی داد ولی قول بهش داده بود
دل عروس شکوندن تاوان داره خدایا خودت انتقامم را با عروس دومشون بگیر خیلی ناراحتم