من و پسرعمم دوست صمیمی بودیم و از تمامدوستدختر و دوستپسر و گندکاری های هم خبر داشتیم
بعد خانوادهها اصرار کردن گفتن باید این بیاد خواستگاری این😅
این بدبختم پاشد امد کل خاندان پدری هم امدن
بهزور گفتن برید حرف بزنید ماهم رفتیم هی چرت و پرت گفتیم و مسخرهبازی درآوردیم و خندیدیم یهو زنعموم امد تو گفت دارید چکاررررر میکنید بیاید بیرون🤦🏼♀️😅.
یه بار هم پاشنه کفشم اون وسط شکست🤦🏼♀️
یهبارم تو محل کارم یه آقایی با سبد گل امد من فکر کردم هدفش تشکر برای نتیجه پروژه هست و منم حالیم نبود و کلی چرت و پرت گفتم و آبرووووم رفتتتتت