2777
2789
عنوان

ناراحتی از شوهر

309 بازدید | 7 پست

بعد از آسمونی شدنش اون‌قدر عرصه به ما تنگ شد که واقعاً برامون مشکل بود دوری ازش 

روزی بچه م تب بالایی داشت و نزدیک بود بمیره بچه رو بغل کردم، هر کاری میکردم تا آرومش کنم نتیجه نداد. عصبانی شدم و با روحش دعوا کردم.

 گفتم: ابراهیم خیلی نامردی. خودت رفتی تو بهشت، آسوده شدی؛ منو با این بچه ها تنها گذاشتی. لااقل بچه مریضت رو که داره میمیره بغلش کن.

قسم میخورد و میگفت: دیدم ابراهیم همون موقع اومد و بچه‌رو که در تب می‌سوخت بغل کرد. چند دقیقه نوازشش کرد و داد دست من. دیدم که بچه دیگه تب نداره. گفتم شاید بچه مثل بعضی از مریضایی که در حالت احتضار تبشون قطع میشه و بعدش میمیرن داره تموم میکنه. سریع بچه رو به بیمارستان بردم. بعد از معاینه، پزشک گفت: خانم، این بچه سالمه ببریدش

خاطره از زبان همسر شهید همت 

این داستان واقعیه من از زبون پدرم  شنیده بودم و کتابش رو هم خونده بودم تا این که امشب هم دیدمش

الهی بمیرم واسه خانواده شهدا😢😢😢😢😢

شهدا_شرمنده#  

۲۸ شهریور ۹۹ روز انقطاعه! این روزمن گریه انقطاع کردم ...این روز روزیه ک تموم شد برای من این دنیا! از حالا فقط میجنگم برای شهادت میجنگم برای بندگی میجنگم برای عاقبت بخیری ! برام خیلی دعا کنید... بهم یاد آوری کنید... توروخدا اگر دیدین تاپیکی گذاشتم ک فرق داره با راهم فرق داره با اهدافم بهم گوشزد کنید! بهم یاداوری کنید ک از امروز قراره فقط سربازی کنم‌! برام خیلی دعا کنید حال امروزم خیلی خوشه دعا کنید ک از دستش ندم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من این حرفاروباورمیکنم مرده هاحواسشون به خانوادشون هس چه برسه بهرشهدا. ی بارکه سنی کمی داشتم بابام کتکم زدبدجوربدبابام که خوابیدمامانم اومدتوخوابش پاروگلوش گذاشته بوده که چرادخترم میزنی بابام باچشم گریون بغلم کردوزدزیرگریه این حرفاروبه عمومگفته بودکه روح خدیجه اومدداشت منوخفه میکردنفسم بالانمیومد

گلم من هم خانواده شهیدی رو می شناختم خیلی خیلی سال پیش که بچه هاش ۹ماه گوشت نخورده بودند خانواده با بچه هاش می رند خونه عموی بچه ها مادر بزرگ پدری تو اتاقش مرغ پخته بود برا ناهار پسرشهید که اون موقع شاید دوسالش بودش می ره درب قابلمه غذا رو باز کنه که یک تکه مرغ برداره مادر بزرگه با بی رحمی جلوی مادره میاد می زنه پشت دست بچه که دست نزن  خیال کردش که دزدکی زده ومادرش ندیده بعد همون شب مادر ه با بچه ها می رند خونه تنها یادرگاری شهید یک حلقه بوده می فروشه واسه بچه ها مرغ می خره شام یک مرغ کامل می ذاره حتی مادر شوهره رو صدا می زنه که واسه شام بیاد خونه شون خاطره ای از همسر شهید بودش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز