سلام دوستای مھربونم...
امشب بدجوری دلم،گرفتع یعنی ازغروب امروز ی وسیلع ای احتیاجم،بود خونع مامانم،بود ک مامانم،آوردش سرکوچمون خونم نیومد بخاطر جریاناتی ک پیش اومد....دلم خیلی شکست... بعداون شب تولد دعوت بودیم خونع دخترعموی مادرشوھرم.....اما وقتی داشتیم بندکفشامونو میبستیم،مادرشوھرمو شوھرم دعوای سختتی کردن،وشوھرم،قھرکرد و گفت من،نمیام.....
خلاصھع ک ھمشون داشتن،میرفتن شوھرم منو محکم،ھول داد توحیاط و گفت توام،برو یوقت نگن من نذاشتمت بری ......منم نرفتم......اونا رفتن و منو شوھرم موندیم رفتم کنارش باھاش حرف بزنم،ک ھرچی فحش بود ب خانوادم،داد و چنگ گذاشت توو حلقم و از خونع بیرونم کرد .....وقتی اومدم خونع لباسامو درآوردمورفتم،دراز کشیدم،شوھرمم،خابید بعد1ساعت شوھر دخترعموش اومد در خونمون دنبالمون
...