سلام من سه ساله ازدواج کردم کلا بچه های مادرشوهرم ازش هم میترسن هم حساب میبرن هم خط قرمزشونه خواهرو مادرشون اینا
بطوریکه بخاطرشون حاضرن هم زنشونو کتک بزنن هم ولش کنن اصن زنو چیزشون حساب نمیکنن ینی بره و قهر کنه نه دنبالشون میرن نه بهش زنگ میزنن
همه جا هم باید با خانواده ی شوعر رفت وووو
ولی دومادشون برعکس همه جا با خودشونه و مطیع و کلفت
واقعا عجیب بود برام
البته تو نامزدی شوهرم به شدت مطیع من بود و بهم علاقه ی شدیدی پیدا کرده بود یهو بعد ازدواج بعد اینکه وسایلمونو آوردیم خونمون از این رو به اون روشد سرم داد زد و بحث و بی احترامی سر هیچی
واقعا دلم شکست بعدشم همواره بحث های بیخودی و متعدد
یا میگفت میام خونه سردرد میشم
بیحال میشم دلم میگیره
خودمم بدتر از اون
مادرشوهرم بشدت اهل دعا و جادو جنبله
نگید تهمته اخه عمم هستش میشناسمش
الان بعد سه سال امروز یهو به سرم زد بالشتارو باز کنم یه کم پر بارشون کنم (دوتا بالشتایی که مادرشوهرم داده بود)
تو یکی از بالشتا این چهار تا چیز درازو پیدا کردم و دیگه هیچی از اینا نبود توش حتی یه ریزه
که بگم آره اتفاقی اومده
فقطم تو یه بالش اونم چهارتا
مخم سوت کشید بالشتایی هست که همیشه تو دست و بالمه
همیشه یا من شوهرم استفاده میکنیم
بنظرتون حدسم درسته؟