از وقتی چشم باز کردم بدبختی دیدم. حسرت لباسها،عروسکها. غذاهای دیگران داشتم. پدرم از نظر مالی و عاطفی هیچ توجهی نداشت. هیچ حس مسئولیتی نداره. حتی اگه سرطان بگیرم یا درحال مرگ باشم براش مهم نیست. مامانمم دختراش براش اهمیت نداره. فقط پسرش دوستداره. هرچی بود زد به نام اون. تمام کاراشون رو دوش منه کار خونه. کار اداریشون.وقتی مریض میشن. الان که ۲۶ سالمه به حدافسردگی رسیدم. از تنهایی بی کسی خسته شدم.میخواستم دکتر برم میگن ما که نداریم پیش خودم میگم پس من باید پول از کجا بیارم. اصلا از من نمیپرسن چطور دکتر میری چطور لباس میخری پول داری پول نداری. از ایندم میترسم از اوارگیم میترسم. مدتی با یکی اشنا شدم گهگداری بهم کمک مالی میکنه. برام دیگه فرقی نداره سواستفاده کسی باشم از بی کسی و بدبختی خسته شدم. هر روز اشک میریزم چرا سرنوشتم این شد. امروز به مامانمم گفتم که تو دختر دوستنداری چرا ما رو بدنیا اوردی. چرا ما رو بدبخت کردی😢😢
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.