جلیل 17سال از رحیمه بزرگ تر بود. بی گول بود، بد دل بود.
رحیمه سرد تر شد.
اما حرفش به جایی نرسید
دخترش کم کم بفکر ازدواج افتاد
اما بعد از ازدواج رحیمه دیگه نتونست طاقت بیاره
جلیل رو از خونه انداخت بیرون
حالا رحیمه همه چی داشت. اما یه تیکه از وجودش نبود
جلیل هم تقصیری نداشت
همش زیر سر بزرگترایی بود که تربیتشون کردن
حالا هرکدوم یه جا هستن.
جلیل جایی برای موندن نداره. رحیمه هم دلی برای زندگی نداره