چنان با خود در این غوغا /به خاکستر زنم رویا / که هرگز رنگ زیبایی / نگیرد آتش جان را / به فرداهای ناممکن / به رویا شد مرا ممکن /که درد این غم و غمها / مرا نتوان گریزی کرد / به حال خوشه لبخندها/ سراسر بهتم و اما / به خود دل می دهم تنها/ که من با خود /برای آن خدای خود/ نمازم می شود برپا