شمال داشتیم برمیگشتیم دم غروب بود یه جای خفن جنگل کنار جاده با فاصله شروع کردن آتیش درست کردن سنگ چیدن و چوب وسطش ریختن،۵۰۰ متر اونورتر پمپ
بنزین بود با دو تا مغازه رفتم خرید کنم هوا
گرگ و میش بود یه زن کولی با یه بچه تو یه
کالاسکه حدود ۸ سالش بود مث جن عجیب و
غریب چشا چپ دهن یه ور،دلم سوخت یه سیب
دستم بود و ۵ هزار تومن دادم بهش کلی زنه دعا کرد
برگشتم دیدم همه بهم ریخته هستن یه سنگ ترکیده
کنار اتیش ترکیده بود و خورده بود یه تیکه زیر چشم
زن داداشم.فک کنم از دعای اون زن بود خیلی اینجوری بچشم دیدم.
توی دنیا فقط دل بدست بیارین و کسی رو ملامت و تمسخر نکنید!