خیلی حساس شدم. بی انگیزه شدم. فکر و خیال های الکی میکنم. به آینده فکر میکنم و ازش میترسم به گذشته فکر میکنم و دل تنگ اون روزها میشم و گریه میکنم. خدایا برگردیم به روزهای قبل. اون روزها که با ذوق و شوق چمدونم آماده میکردم بلیط اتوبوس میگرفتم که برم شهری که دانشجوام. هندزفری میزاشتم گوشم و تا لحظه پیاده شدن از اتوبوس آهنگ های مورد علاقه م گوش میدادم. میرسیدم خونه مجردیم خونه رو تمیز میکردم وسایلم آماده میکردم استرس این و داشتم ی وقت فردا صبح خواب نمونم. صبح بلندمیشدم آماده میشدم میرفتم دانشگاه. با دوستام وقت میگذروندم. سرکلاس مینشتم و جزوه مینوشتم انقدر که بعد از کلاس دستم درد میگرفت. بدو بدو میرفتیم که به اتوبوس دانشگاه برسم. سر راه پیاده میشدم. تو اون خیابون شلوغ و دل باز قدم میزدم خریدهام و میکردم. بعد از ظهر که میشد روپوش قشنگم برمیداشتم میرفتم کارآموزی. بدون هیچ استرسی تو بیمارستان کارهامون میکردیم. با بیمارها رو در رو حرف میزدیم. نه ماسکی نه دستکشی نه استرسی. شب با سردرد و پادرد میرفتم خونه. واسه خودم شام خوشمزه آماده میکردم.بعدش با اینکه استرس درس های فردا رو داشتم ترجیح میدادم لم بدم رو مبل و فیلم مورد علاقه م ببینم. اونوقت مجبور میشدم تا نصف شب بشینم درس بخونم. دلم برای همه ی اون سختی ها و نگرانی های اون موقع تنگ شده. الان که بهش فکر میکنم میبینم همه ی اون سختی ها چقدر آسون بود. خدایا من خیلی افسرده شدم کی تموم میشه این روزها😭😭😭😭