آخه این دیگ خیلی خونه مونده، اون روز میگم برو داخل مغازه پیش باباش،کنار مغازه ماشین پارک بود اول گفت نه بجه دزد میاد می دزده، گفتم نه مامان من هستم برو....
ی زمان با هرکس می رفت بیرون خوشم نمیومد یعنی در حد شوهر خواهرشوهرم می رفت باهاش دور دور منم برلی ترسوندن از بچه دزد گفتم ک انگار زیادی دیگ ترس مونده تو ذهنش...
اون روز میگم مامان ب خانوم و آقا غریبه اصلا جواب نده اگر بگه کوچولو بیا بستنی بخرم نرو بگو بابام می خره نمیام، اگر خواست ب زور ببره جیغ بزن بگو کمک... بعد گفتم خانوم و آقا فرق نداره جواب نده بهش...میگه من از کیفم ی موش در میارم میزارم زمین خانوم فرار کنه بره خونه ش....
بعد من پیش خودم گفتم خدایا این هنوز نمی دونه بجه دزد چیه یا فهمید منظورم چیه نمی دونم