یه دختره خانوادش مشهورن... درباره یه عشق خیییییلی قشنگه... دختره قبلا عاشق یه پسر فقیر میشه و خانوادشو مجبور میکنه که بزارن باهاش ازدواج کنه. ازدواج میکنه و بعد یه مدت پسره وارد دنیای شهرت میشه و طی یه جریاناتی میمیره. یه پسر دیگه که سالها دختره رو از دور دوست داشته بهش نزدیک میشه و دوباره دختره بعد اون شکست عاشق این میشه... خیلی پسر منطقی و عاقلی هست من حض میکنم... اینقد قشنگ عشق میده بهش ادم لذت میبره... البته داداش دختره تو کماست و نمیدونن کی باهاش تصادف کرده که به این روز افتاده کلیییی سال تو کما بود... بعدا به هوش که میاد اون پسره میاد به دختره میگه من ناخواسته به این روز انداختمش و نمیخواستم بهم بدبین شی فرار کردم. و دختره دوباره افسرده میشه کات میکنه... پایانش خوشه البته به هم میرسن
من زیاد رمان نمیخونم هم قلمش فوق العادس هم موضوعش عالیه بخونی عااااشقش میشی
بهت درخواست دادم قبول کن لینکو بدم