مادرشوهرم غذای ما رو نخورد رفت پایین غذایی که دخترش برای کارگرا پخته بود رو برداشت آورد بالا گفت خودمون غذا داریم .حالا منم ی قابلمه عدس پلو پخته بودم گفتم زودتر میگفتید من انقدر زیاد درست نمیکردم تا ۳ روز ما باید عدس پلو بخوریم تا تموم شه .دیروزم بهش گفتم از مادرش نظر پرسیدم گفتم غذا چی درست کنم گفت داریم توی یخچال بزار خورده بشه بعد درست کن چون خراب میشه دیشبم انقدر خواهر شوهرا تیکه پروندن که چقدر توی زحمت افتادی .همش میگم این عروسایی که قطع رابطه میکنن چقدر زندگی راحت و باارامشی رو دارن .منم انقدر اعصابم بهم ریخت فقط میز غذاشون رو اماده کردم اومدم توی اتاق در رو بستم .به شوهرمم گفتم میگه باید ازشون بپرسم دیروز از چی ناراحت شدن .