من وشوهرم ۳سال دوس بودیم من بخاطراینکه مامان بابام جداشدن و هرکدوم تو ی شهر زندگی میکنن اون زمان شوهرم واسم خونه مجردی گرفته بودو اکثرا باهم بودیم به مامان باباش میگف این هفته پروازدارمو میومد پیش من باهم مسافرت می رفتیم جونمون به هم وصل بودالانشم که همسرم شده همینه اما دیروز مامانم که اصفهان زندگی میکنه باشوهرش اومد خونه من منم خونه مادرشوهرم دعوت بودم به شوهرم گفتم نمیام مامانم اینجاس میدونه من دل درددارم دلش نمیخواد بیام اونجانگرانمه،برداش گف اگه مامانت خیلی بفکرت بودپس چرا زمانی که بامن میومدی ترکیه ومسافرت یه زنگ نمیزد ببینه دخترش کجاس اینو که گف دنیا ریخت روسرم چون ازش بعید بود احتمالا مادرش پرش کرده
ممنون میشم واسه ازدواج خوب برام صلوات بفرستین❤️پروردگارا، همسری مهربان و بچهآور و شکرگزار و باغیرت به من عطا کن که اگر به او نیکی کردم شکرگزار باشد، و اگر به او بدی کردم مرا ببخشد، و اگر یاد خدا کردم مرا یاری کند، و اگر خدا را فراموش کردم مرا به یاد خدا بیندازد، و اگر از نزد او خارج شدم (اسرار و اموال و آبروی مرا) حفظ کند، و اگر بر او وارد شدم مرا خوشحال سازد، و اگر او را به کاری امر کردم مرا اطاعت کند، و اگر بر علیه او قسم خوردم (که او کاری را انجام دهد) او (آن کار را انجام داده) و مرا از آن قسم بریءالذمّه کند، و اگر بر او غضب کردم مرا راضی سازد. ای پروردگار صاحب جلال و اکرام، چنین همسری را به من ببخش! پس به درستی که من او را از تو خواسته ام و به من نمیرسد مگر آن چیزی که تو منت میگذاری و عطا میکنی.
ولی این جور میگن نهایت نامردیه. من سالها با شوهرم دوست بودیم و همش باهم بودیم. صئغه بینمون بود و رابطه داشتیم اما یبارم با نازاحتی یا توهین یاد نکردیم این دوران و همیشه با خوشی و خاطره یاد میکنیم