من وشوهرم ۳سال دوس بودیم من بخاطراینکه مامان بابام جداشدن و هرکدوم تو ی شهر زندگی میکنن اون زمان شوهرم واسم خونه مجردی گرفته بودو اکثرا باهم بودیم به مامان باباش میگف این هفته پروازدارمو میومد پیش من باهم مسافرت می رفتیم جونمون به هم وصل بودالانشم که همسرم شده همینه اما دیروز مامانم که اصفهان زندگی میکنه باشوهرش اومد خونه من منم خونه مادرشوهرم دعوت بودم به شوهرم گفتم نمیام مامانم اینجاس میدونه من دل درددارم دلش نمیخواد بیام اونجانگرانمه،برداش گف اگه مامانت خیلی بفکرت بودپس چرا زمانی که بامن میومدی ترکیه ومسافرت یه زنگ نمیزد ببینه دخترش کجاس اینو که گف دنیا ریخت روسرم چون ازش بعید بود احتمالا مادرش پرش کرده