شوهرم دیروز گفت بیا برای فردا شب مامان بابام دعوت کنیم خونمون
منم موافقت کردم
امشب اومدن خونمون
من شام قیمه درست کردم
مادرشوهرم سر سفره مثل نخورده ها و قحطی زده ها نصف دیس خالی کرد برای خودش و یه بشقاب خورش خالی کرد رو برنجش و تند تند میخورد و صدا میداد داشت حالم بهم میخورد
بعد دوباره دیس برنج برداشت برای پدرشوهرمم باز کشید و چشماش گرد کرد سمت پدر شوهرم بهش گفت بخوووور بخووور
یجوری غذا میخورد و هول میزد انگار غنیمت جنگیه
حالا خونه خودش که میریم برای ۶ نفر اندازه ۳ نفر کم اشتها غذا درست میکنه خودشم میشینه کنار سفره نون و ماست میخوره میگه اشتها ندارم😐