هفته دیگه مامانم با خانواده زن بزادرم مبخوان برن شمال شوهرم از وقتی فهمیده میگه ما هم بریم باهاشون مامانم اصلا بهم نگفته بود بریم امروز که بهش گفتم گفت اتفاقا شوهر خواهرمم یهش گفته اگه برید ما میایم مساله اینجاس باجناقا با هم قهرن و حاضر نیستن جایی که بکیشون هست اون یکی بیاد شوهر منم تازگی خیلی حساس شده چنذ بار شوهر خواهرم میخواست بیاد اینجا ما خونه مامانم بوذیم بهش گفتم برگزدیم حونه اونا میان حساس شده و همش میکه مامانت اینا به اون احترام میزارن و اونو به من ترجیج میدن شوهر من زیاد خونه مامامم میاد شوهر خواهرم کم میاد مبگه من زیاد میام به من اخمیت نمیدن و خلاصه هر چند پقت یه بار این فکرا میاد تو سرش و دعوا مبکنه باهام ونمیزاره خونه مامانم برم التن بفهمه مامانم کفته اونا میان میدونم دوباره ناراحت میشه و میخواد ادا در بیاره و دوباره یه بازی جدید به مامامم روم نشد یگم اونا بگو نیان ما بیایم خب اونم دخترشه همون طور که من هستم خیلی گیر کردم نمیدونم چیکار کنم شوهرم بفهمه شوهر خواهرمو مامانم ترجیح داده و یا زبون بی زبونی گفته اونا هم میان ناراحت میشه دویاره بحث جدید باهاش دارم. و میخواد اعصابمو خورد کنه
اخه اینجوری سخته ،به هرحال شما خواهرام گناه دارید این وسط
اره خیلی بده الان من بچم ۴ ماهه به دنیا اومده خونه خالش نرفته خواهرم ۶ ماه دیگه بچش به دنیا میاد شوهذم میدونم نمیزاره برم خونش ببینمش انقدر این فکرارومیشینم میکنم همش اعصابم خورده به شوهرمم به هر زیونی میگم که دلش بسوزه موتاه بیاد بدتر میکنه حرف شنوی هم از هیچکس نداره فقط یه نفر اونم باباش بوذ ازش حرف شنوی داشت که فوت شده😞