پریروز سر یه چیز خیلی پیش پا افتاده با هم دعوامون شد از پریروز با هم سرسنگینیم فرار بود مسافرت هم بریم که البته شوهرم اصرار داشت من علاقه ای به رفتن نداشتم نرفتیم مسافرتش با خواهر و مادرش بوذ اونا فردا میرن قرار بود ما از دیروز بریم بعد دعوامون حرفی از رفتن دیگه نزد فقط گفت نه مسافرت میریم نه میزارم دیگه خودت مادرت بری من دوسنبه ها خونه مامانم با خواهرم میریم اونم منعم کرد و گفت دیگه حق نداری دوشنبه ها که خواهرت هست بری از پریروز خودش همش بیرونه تا احر شب من با بچه توخونه تنهام ۴ ماهشه غر میزنه گریه میکنه کسی نیست کمک حالم باشه شوهرم که لج کرده خودش که خونه نمیاد خونخ مامانمم نمیزاره برم انقدر از وقتی زایمان کردم همش دعوا داریم و هر بار تو دعوا مانع دیددار با خانوادم شده دیگه روم نمیشه به مامانم بگم بازم سر جیز بیخوذی دعوامون شده و نمیزاره پیشت بیام الکی گفتم گلو درد دارم باید خونه بمونم و خودمو قرنطینه کنم از تو خونه موندن خسته شدم فردا هم مامانم اینا میرن شمال بهم گفتن ولی جواب شوهرمو میدونستم گفتم منکه مریضم به شوهرمم هنوز نگفتم میرن شمال کلا حوصله حرف زدن و بحث دیکه ندارم خسته شدم
خسته شدم از وقتی زایمان کردم از این رو به اون رو شده اخلاقش بد شده همش دنبال قهر و دعواست از بچه سواستفاده میکنه میبینه مامانم اینا دوسش دارن هر وقت دعوا میکنیم نمیزلره برم پیششون خسته شدم از رفتاراش ، میبینه من و خواهرم یهم وابسته ایم همش دنبال اینه مارو از هم جدا کنه نمیدونم چرا این مدلی شده