2777
2789
عنوان

درد دل

73 بازدید | 4 پست

سلام خانمهای عزیز دلم داره می ترکه هیچ کس رو هم ندارم درد دل کنم باهاش.من حدود 5 ساله ازدواج کردم شوهرم نه پول داشت و نه کار درست و درمونی.با کمک همدیگه وام جور کردیم کار شروع کردیم که زندگیمون بگذره.ولی بعد دو سال شوهرم منو کشید کنار و به جای من توی کارش یه نفر جدید آورد و به من گفت بشین خونه.منم قبول کردم به امید اینکه داره کار میکنه و زندگیمون میچرخه.باورتون نمیشه اگه بگم چقدر بی پولی و سختی کشیدم نه پول لباس داشتم هیچی دیگه خلاصه از نظر مالی خیلی تو مضیقه بودیم که بعدش فهمیدم بدهی بالا آورده و میخواد جمع کنه کارش رو (پخش مواد غذایی بود کارش)به منم هیچی نمیگه که نکنه بفهمم و طاقت نیارم به منم میگه برو مجوز بگیر آموزشگاه بزنیم هی میگم با کدوم پول میگه که جور میشه خلاصه من رفتم مجوز گرفتم و مکان رو گرفتیم میخواستیم که تجهیزات بخریم من فهمیدم هیچی تو بساط نداریم و مشکلات مالی باعث شد همه چی بهم بخوره.از طرف دیگه هم مادرشوهرم تا فهمید من آموزشگاه باز میکنم لج کرد با من و درگیری داشتیم با هم. تا اینکه یه شب که سر هیچی با شوهرم دعوامون شد و شوهرمزنگ زد همه رو هم پدر مادر خودش و هم پدر مادر منو آورد خونمون و همه چی بهم خورد هر چی از دهنمون درمی اومد اونا به من گفتن من به اونا با مادرش بدجوری دعوامون شد و خلاصه کارمون به طلاق کشید من یک ماه تو خونه مادرم بودم تا اینکه با شوهرم حرف زدم و با هزار و یک مصیبت دوباره آشتی کردیم ولی قرار بر این شد که هیچ کس نیاد خونمون نه ما بریم جایی و نه کسی بیاد خونمون. یک سال از اون ماجرا میگذره تو این یک سال نه ما رفتیم نه کسی اومده فقط داداش کوچیک من با زن و بچه اش گاهی وقتا اومدن.من تنهایی رفتم خونه مادرم اونم تنهایی رفته.حالا دیگه طاقتم تاب شده دیگه تحمل چنین وضعی رو ندارم.از صبح ساعت 7 هر دو میریم سرکار من ساعت 4 بعدازظهر میرسم خونه یه کم استراحت میکنم شوهرم ساعت 9 شب میاد خونه شام میخوریم می خوابیم فردا بازم روز از نو روزی از نو جمعه ها هم من میرم خونه مادرم اونم میره خونه مادرش .گاهی وقتام که داداشش اینا میان خونه مادرش شب رو برای شام میره منم یا میرم خونه مادرم یا تنها میمونم.خیلی احساس تنهایی میکنم اوایل هم پا پیش گذاشتم که برم ازشون عذرخواهی کنم پدرشوهرم منو تو خونه راه نداد و بد و بیراه گفت بهم.منم الان حاضر نیستم برم اونجا. پدر مادر منم بخاطر من هیچی نمیگن میگن بیاد برای آشتی ولی شوهرم پاشو کرده تو یه کفش که اگه با مادر من آشتی نکنی با هیچ کس نه آشتی میکنم نه رفت و آمد.دیگه بریدم به خدا.میخوام جدا شم برم پیش مادر و پدرم چون تحمل این زندگی رو ندارم.

خانمها کمکم کنین با تجربه ها راهی جلوی پام بذارین.نه بچه ایی دارم نه کسی موندم تنهای تنها

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

آموزشگاه چی زدی? جای تشکرشونه چرا انقدر طلبکارن

آموزشگاه فنی و حرفه ایی بود چند تا رشته مثل کامپیوتر. نشد که بزنم همون اوایل باعث شدن جمعش کنم مجوزمم باطل شد

حالا تو یه شرکت دیگه کار میکنم

آموزشگاه فنی و حرفه ایی بود چند تا رشته مثل کامپیوتر. نشد که بزنم همون اوایل باعث شدن جمعش کنم مجوزم ...

آفرین به شما و پشتکارت

عزیزم این مشکل بزرگتر فانیل باید پا پیش بزاره و همرو جمع کنه یه جا 

صحبت کنن

حتما حل میشه


ساده و بی ریا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

اتکا📌

estere | 16 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  13 ساعت پیش
توسط   مورچه۲  |  13 ساعت پیش