تا حالا شده احساس کنید کله تون شده یه اتاق شلوغ ونامرتب و پر از حس های منفی یا زباله .
حسهایمنفی رو میشه کنترل کرد و مرتب کرد امازباله هارو باید دور ریخت و من امشب کمی احساس ضعف روحی می کنم.
اول این که در مهمانی ناخواسته برای خودنمایی حرفی زدم که خودم پشیمونم و امیدوارم برداشت بد نشه ازش، اصلا نمی دونم چرا چنین حرف بی ربطی زدم و درونم این میل به توجه گرفتن از اون جمع رو چرا کنترل نکرد چون قبلاهم با حرف بی فکر ، باعث سوتفاهم شدم.
دوم اینکه با خودم درگیرم که جرا اشتباه رو تکرار کردم!
سوم درگیر احساس عذاب وحدانم چون پدرم دوست نداره خیلی هزینه ای برای سیسمونی بپردازه و مادرم و برادرم و خواهرام به خاطر آرامش من دارن هزینه شو می دن.
چهارم اینکه خودم از این که نمی تونم محکم بایستم و بگم من نمی خوام کسی چیزی برام بخره و توقع شوهرم رو تمام کنم از خودم ناامید شدم.
اینم بگم اوایل با همسزم صحبت کردم اما اون هیچ رقمه نمی پذیرفت یا اگه می پذیرفت با دل چرکینی بود که مامانمم باحام حرف زد و گفت تو کاری ات نباشه من و داداشت و ابجی هات جورش می کنیم به راحتی .
حالا امشب هر چی عذاب وجدان و پشیمونی و حس منفی هست بهم هجوم اوردن.