دعا کنین زنگ بزنه اومدم خونه مامان صبح هر چی شوهرم رو صدا زدم بیدار نشد آخه تا دیر وقت پسر؟ چون نذاشته بود بخابه منم خودم ماشین رو برداشتم پسرم رو با مامان بزرگم بردم دکتر چون تبش بالا بود اومدنی نون نخریدم رسیدم بیدار شد گفت کاشکی یه نون هم میگرفتی منم گفتم بسته بودن برو پیدا کردی بگیر بعد رفته دیده باز هست اومد گفت عمدی کردی من نخوابم یه روز رو دیگه دعوامون شد رفت بیرون منم پسرم رو برداشتم زنگ زدم آژانس اومدم خونه مامانم بد دعوا کردیم در حد کتک کاری شکستن بشقاب البته من بعد از زایمان دست خودم نیست افسرده شدم خیلی از روزها گریه میکنم و اون بیشتر رعایت میکنه الان تقصیر من بوده به نظرتان و اینکه میاد دنبالم آیا
خدایی هست که بیشتر بیشتر دوستمان دارد .....میگذرد هم سختی ها هم خوشی ها.... قدر لحظات رو بدانیم