2777
2789
عنوان

خیانت همسرم و تجربه من

| مشاهده متن کامل بحث + 334482 بازدید | 783 پست

سلام فرزانه جون ببخشید میشه بپرسم اصن فکر میکردی که همسرت بخواد همچین کاری بکنه؟ من چند ماهه رابطمون باهم یکم بی احساس شده البته خوب میشه بازم انگار سرد میشه. ولی به همسرم خیلی اطمینان دارم که اهل خیانت نیست ولی تاپیکتو خوندم میگم نکنه ازش بعید نباشه و من ساده اینجور فکر کنم😑

سلام فرزانه جون ببخشید میشه بپرسم اصن فکر میکردی که همسرت بخواد همچین کاری بکنه؟ من چند ماهه رابطمون ...

عزیزم شک داشتن حس درستی نیست

راستش رو بخوای ما رابطمون محسوس سرد شده بود بیشتر از طرف اون اما آدما و زندگیا باهم متفاوتن پس الکی خودتو اذیت نکن

بنظرم کتاب ازدواج بدون شکست از ویلیام گلسر رو بخون

مسئولیت خوشحال بودنت با خودته

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

سلام فرزانه جان من تاپیک شمارو قبلا خوندم الان اومدم اتفاق مشابهی که دو روز پیش برای دوستم افتاده رو برات تعریف کنم. شوهر دوستم بعد ۶ سال زندگی مشترک بهش خیانت کرده با یه دختر ۱۹ ساله دوست شده و رابطه داشته. دوستم فهمیده که شوهرش دختره رو آورده خونش خلاصه زنگ زده به دختره و خیلیم خوب حرف زده باهاش ولی بعدش شوهرش کلی کتکش زده که چرا به اون دختره زنک زدی!! درحالیکه تو این ۶ سال اصن نزده بودتش یعنی بخاطر اون زنشو زده!! و بعدم درکمال پرویی به دوستم گفته که آره من باهاش هستم و برو هرکار میخای بکن... فرزانه جان میخام بهت بگم که بازم همسرت مرد بوده که همه شروط تورو قبول کرده و با قباحت نگفته خوب کردم اونم تو دادگاه‌هایی که همش به نفع مردهاست... خیلی کار خوبی کردی که به همسرت و خودت فرصت دادی اونم با وجود بچه.. اگه میتونی ببخشش... دلم خواست اینارو بهت بگم

بهتون پیشنهاد میکنم هر کاری دارید با این دعا نویس تماس بگیرید ۰۹۱۱۵۰۷۷۲۰۹ حاج مهدی با مشتری راه میاد ...

ممنونم اما این راه درستی به نظرم نمیاد

مسئولیت خوشحال بودنت با خودته
سلام فرزانه جان من تاپیک شمارو قبلا خوندم الان اومدم اتفاق مشابهی که دو روز پیش برای دوستم افتاده رو ...

ممنون وقت گزاشتی و برام نوشتی 

مرسییی

مسئولیت خوشحال بودنت با خودته

عزیزم تاپیکت رو خوندم و چقدر خوشحال شدم از اینکه با خانمی مثل شما آشنا شدم ، من همیشه میگم داد و بیداد و بی حیایی خیلی راحته ولی اگه بتونی صبور و عاقل رفتار کنی هنر کردی که شما هنرمندی👏👏👏 من با تمام وجودم بهت میگم بهترین کار رو کردی که فرصت دادی ما هیچکدوم از بالا و پایین زندگی خبر نداریم شاید بعدها خیر و حکمت این اتفاق رو بفهمی برای طلاق هیچوقت دیر نیست اگه دیدی باز تکرار شد دیگه بحثی نمیمونه ولی الان بهترین تصمیم رو گرفتی با توجه به پشیمونی همسرت و وجود دخترت ... سخته خیلیم، خودم تجربه کردم بدترشو احساس میکنی همزمان همه ی استخونات شکسته شد همه چی برات سیاه و تلخه اما میگذره... مطمئن باش خدا پشتته ذره ای شک نکن راه درست رو بهت نشون میده فقط به خودش توکل کن ... 

اما بزار منم تجربه ی خودم رو بهت بگم شاید دیدگاهت نسبت به همسرت و پشیمونیش تا حدودی بهتر بشه ... من ده سال عاشقانه زندگی کردم از سخت ترین روزا کنارش بودم روزهایی که هزار تومن نداشت من کار میکردم هم دانشجو بودم که اون پیشرفت کنه چون آدم زرنگی بود کمکش کردم پا به پاش،  خانوادم مخالف بودن اما من با دنیا جنگیدیم به خاطرش ، فقط خدا میدونه چقدر همو دوست داشتیم اونم همه جوره بهم ثابت کرده بود همه جوره پشتم بود عاشقم بود این حسم هیچوقت اشتباه نبود. دنیارو برای من میخواست تو تمام اون ده سال هیچوقت باهم دعوا نکردیم هیچوقت بهم تو نگفتیم اگه بحثی پیش میومد به نصف روز نمی کشید میگفت من طاقت اخمت رو ندارم، من جونمو براش گذاشتم تا ادامه تحصیل داد کار خیلی خوبی پیدا کرد به کمک پدر من تو کارش پیشرفت کرد با کمک هم خونه ساختیم حتی کاشی و کاغذ دیواری هارو هم با چه عشقی انتخاب میکردم ، وضع مالیش عالی شد جایگاه اجتماعیش عالی شد جوری که تو برنامه های تلویزیونی تو حوزه کاری خودش ازش دعوت میکردن،  همیشه میگفت من تمام اینارو مدیون عشق و صبوری توام اگه تو نبودی من نهایت میرفتم تو مغازه پدرم کار میکردم . زندگیم کم کم داشت رو روال میفتاد وقتش بود حالا من استراحت کنمو اون پشت منو بگیره اون برای من جبران کنه اما حس کردم تغییر کرده با وجود اینکه هیچی از عشقش بهم کم نشده بود اما اون چشمارو خوب می شناختم،  خیلی پنهانی و زیرکانه زیر نظرش داشتم که متوجه شدم بله داره بهم خیانت میکنه ،‌هیچی نگفتم فقط گفتم منو شکستی خوب مزدمو کف دستم گذاشتی گریه کرد تو نگران نباش درستش  میکنم،  اما من دیگه اعتماد نداشتم بازم پرس و جو کردم دیدم هنوز داره ادامه میده رفته به خانواده اون دختر گفته ما در حال جدا شدن هستیم قول و قرار ازدواج گذاشته،  به شب دیدم بهم زنگ زد جواب دادم دیدم صدای یه دختر گفت منو میشناسی که ... شماره ای که ده سال فقط صدای عشقم رو ازش شنیده بودم حالا دست یه دختره دیگه بود . گفتم بله امرتون گفت خودشم کنارمه داره حرفامونو میشنوه پس الکی حرف نمیزنم گورتو گم‌کن از زندگی ما دیگه دوست نداره میخواد با من زندگی جدیدی شروع کنه ما بیش تر از چیزی که تصور کنی عاشق همیم و ارتباطمون خیلی طولانیه پس برو ... گفتم اینارو خودش بهم بگه از اون ور داد زد این حرفا حرفای منه ..‌ من از حال رفتم و بردنم بیمارستان،  مادرم به خواهرش زنگ زده بود دستتون درد نکنه واقعا،  روز بعد زنگ زد با اینکه میدونست بستری هستم داددددد که مادرت بیجا کرده زنگ زده به خانوادم اگه لازم باشه حتی میام میکشمت بسه دیگه نمیخوامت من جونمو برای این دختر میدم اگه کاری کنه رابطمون خراب شه آتیشت میزنم من فقط تونستم‌بگم این تویی که داره این حرفارو میزنه تو تا دو روز پیش نگفتی من‌ عاشقتم گفت آره خودمم الان میگم غلط کردم گم شو فقط، این دختر همه کار برام میکنه گفتم بیشتر از من که ده سال به پات سوختم تو یادته من چه موقعیت هایی داشتم تو میدونی من نبود دوست داشتم گفت خفه شوووو دیگه نمیخوام صداتو بشنوم کاری نکن داغ پدرت رو به دلت بزارم ... پدری که تمام موفقیتش رو از اون داشت پدری که سالها استادش بود چه کارها که براش نکرد ... من جدا شدم چون چاره ای نداشتم‌چون اون دو نفر تو همون ایام که من بستری بودم تو سی سی یو نامزد کردن رو تخت بیمارستان عکسای عاشقانه و تو بغل همشون رو دیدم کفش و لباسی که با من ست میکرد با اون ست کرده بود تو عکسا .‌‌ بعدها فهمیدم مدتها منو بازی داده دروغ گفته خیانتش که دیگه چیزی نبود... قطعا میتونی تصور کنی چی بهم گذشت تو خونه وسایل لازم از بیمارستان خورده بودن که من بتونم زنده بمونم فقط... نمیخوام بگم چطور گذشت چندین بار تشنج کردم چندین بار خون بالا آوردم. سلامتم رو از دست دادم . به مرز جنون رسیدم با صدای بلند میخندیدم و با سیلی اطرافیان به خودم میومدمو بعد شروع میکردم زجه زدن... من‌ بالاخره آروم شدم... اما یک سال گذشته و دارم میبینم چقدر اونا باهم خوشبختن تو خونه ای که من با عشق ساختم دارن بهترین زندگی رو میکنن ..‌ آخرین حرفی که بهم زد این بود اگه عاشقمی دعا کن خوشبخت بشم با عشقم گفتم‌ واگذارت میکنم به عدالت خدا خندید گفت با دعای گربه کوره بارون نمیاد من کاری نکردم فقط انتخابمو کردم آدما قرار نیست تا ابد باهم باشن ... من از اون شهر رفتم دارم کار میکنم اما ذره ای از داغ دلم کم نشده ذره ای.  هنوز بعد از یک سال یه چشمم خونه یه چشمم اشک... آروم شدم اما شکستم . از خدا و از روزگار گِله دارم که چرا تاوان کارش رو نداد تازه بعد از یک سال خوشبخت تر هم شدن ... اینارو گفتم بدونی میتونست بدتر هم پیش بیاد پس بدون خدا همراهته یه فرصت بده شاید پشیمونی همسرت شد یه خوشبختی مجدد...

اما بزار منم تجربه ی خودم رو بهت بگم شاید دیدگاهت نسبت به همسرت و پشیمونیش تا حدودی بهتر بشه ... من ...

چقد با داستان زندگیت گریه کردم

میدونی تو که جنمشو داشتی زندگیتو بسازی یه بار دیگه هم میتونی میدونی تا دوسال ممکنه همسرت حس خوشبختی داشته باشه (بخاطر هورمون عشق که نهایت دوسال تاثیر داره) اما بعد کم کم میفهمه کی رو از دست داده اون زن هم ته دلش میدونه همسرت آدم وفاداری نیست مطمئنا درباره توام خیلی بهش دروغ گفته و همیشه اون زن باید ترس از دست دادن داشته باشه که همین زندگیشو نابود میکنه اونا مجبورن خودشونو خوشبخت نشون بدن تو باور نکن

تو واقعا قدرتمندی و اینکه اینقد مهربونی که داستانتو برام نوشتی و بهم قوت قلب دادی نشون میده خیلیییییی دل گنده ای مطمئنم بهترینا برات پیش میاد

ازت ممنونم

مسئولیت خوشحال بودنت با خودته
چقد با داستان زندگیت گریه کردم میدونی تو که جنمشو داشتی زندگیتو بسازی یه بار دیگه هم میتونی میدونی ...

عزیزه دلم نمیخواستم ناراحتت کنم فقط خواستم دلت آروم بشه که هستن مردهایی که فقط اسمشون مرده با وجود ظاهر موجه ولی میتونن چقدر رذل و کثیف باشن با وجود بازی با زندگی یک نفر و خیانت بهش در کمال بی شرمی ذره ای پشیمون نیستن و چه بلاهایی سرم آورد چه حرفایی چه کارایی ، درسته خیانت شاید سخت ترین اتفاق زندگی باشه اما من میگم هیچچچکس کامل نیست هر آدمی ممکنه تو یه زمان از زندگیش به هر دلیلی اشتباه کنه ، اینکه همسرت داره تلاش میکنه اعتمادت رو به دست بیاره یعنی چندین قدم جلوئه و ارزش فرصت دادن داره ، با اینکه حال روحیم هنوز اصلا خوب نیست و همین الانشم با کابوس بیدار شدم اما بالاخره یه روزی دوباره زندگیمو میسازم ، در مورد منم درسته خیلی دروغ گفته بود مثلا اینکه ما یکساله از هم جداییم در صورتی که خدا خودش شاهده تا قبل از اینکه بفهمم خیانت کرده چه رابطه ی عالی و عاشقانه ای داشتیم بعدش هم که فهمیدم خودش دست بردار من نبود همش میگفت  تنها عشق من تویی هم به من دروغ میگفت هم به اون ، اتفاقا امروز سالگردشونه و از دیشب دارم عکسای عاشقانه ی تحفه شونو میبینم اما دیگه فقط لبخند میزنم😊  منتظر روزگار میمونم تا اون آقا یه روزی در جایگاه من قرار بگیره مطمئنم خدا از زندگی من نمیگذره ... امیدارم خوشبختیت پر دوام باشه دوسته گلم 🙏

عزیزه دلم نمیخواستم ناراحتت کنم فقط خواستم دلت آروم بشه که هستن مردهایی که فقط اسمشون مرده با وجود ظ ...

واقعا قدرتو حتی میشه تو نوشته هات حس کرد

از ته دلم برات آرزوی خوشبختی میکنم

مسئولیت خوشحال بودنت با خودته
عزیزه دلم نمیخواستم ناراحتت کنم فقط خواستم دلت آروم بشه که هستن مردهایی که فقط اسمشون مرده با وجود ظ ...

با نوشته هاتون اشک ریختم،دل منم شکسته...ولی با با خوندن سرگذشت شماها کمی ارومتر شدم،باید به اینده امیدوار بود باید به هر ساز زندگی رقصید..خدا به دلتون ارامش و زندگی ای لایقشی بده..

2790
2778
2791
2779
2792