یکیو میشناسم خیلی دوس داشت ازدواج کنه هرروز پیش یه دعا نویس میرفت و اونام دستشون درد نکنه کلی تیغش میزدن و بهش چندتا دعا میدادن یکیشو میبست به موهاش یکیو میزاشت زیر بالشش یکیو میزاشت زیر پادری یکیو فوت میکرد تو آب میخورد از هیچکدومم نتیجه نگرفت حرف ما رو هم گوش نمیکرد که بابا پولتو نریز تو جیب اینا
سفره حاجت هم زیاد پهن میکرد
میخوام بگم تا خدا نخواد نمیشه اگرهم خواست هیچی نمیتونه جلوشو بگیره