خانم ها امروز داییم از شهر دیگه میخواست بیاد خونه مامان من . من با اینکه باردارم با مامانم رفتم خرید البته من از ماشین پیاده نشدم توی خونه مامانم به خواهرم گفت اگه دایی اومد در رو باز کن خواهرم ۲۰ سالشه داییم با دوستاش بود خواهرمم گفت مامان زود بیاین من باز نمیکنم درو پیش دوستاش خجالت میکشم بعدم گفت مگه من کلفتم ما از خرید برگشتیم اونا نیومده بودن مامانم حمله کرد به خواهرم که چرا گفتی در رو باز نمیکنم بعد از آشپزخونه صندلی رو برداشت کوبید وسط پذیرایی بعدم یه بشقاب چینی رو وسط حال کوبید هزار تیکه شد من پاشدم جمع کردم دستمم بریدم . خانم ها من و خواهرم برادر نداریم بچمم دختره مامانم هی میگفت خدا میدونه چیکارتون کنه شما رو بابام رو هزار دواز جونشون میگفت شما فقط یه بابا دارین بعد اون دیگه جایی ندارین برین
حالا این از خودش داداشش که اومد من گفتم اینا از شهر دیگه اومدن خب روزه نیستن براشون میوه آورد مامانم گفتن نه ما روزه ایم گفتم ععع دایی مگه روزه میشه مسافر کلی داد زد سرم که آره روزه ام آره من یه بار نمازم میخوندم تو گفتی عع نماز میخونی بخدا اصلا یادم نیست کی این حرف رو زدم بعدشم دیگه با من حرف نزد
عزیزززززدلم قطعا مامانت از رو عصبانیت این حرفو زده، مطمعنم تا فردا صبح ازدلت بیرون میره این حرف مامانت، بعدشم جنسیت دست خود آدم ک نیست خواست خداست و چ چیزی نیکوتر از اونچه ک خدا میخاد، ذره ایی اندوه ب دلت راه نده بابت این قضیه