من چن سال پیش خیانت بدی از شوهرم و یه خانوم متاهل دیدم بنا به دلایلی هم نمیتونستم جدا بشم اما سفت و سخت تعهد گرفتمو زندگیمو ادامه دادم..و چون اونا اشنا هم بودن و متاسفانه نزدیک خیلی نپرسین تا چه حد😔
با اونا کات کردیمو زندگیمون رو ادامه دادیم اما قرار براین شد تا مطمعن نشدم از همسرم اصلا بچه اینا نیاریم..ازون موقع چن سالی میگذره خداروشکر شوهرم خیلی بهتر شده اخلاقاش به من زندگیمون خیلی میرسه چیز مشکوکی اصلا ازش ندیدم..اما اون خانوم همیشه نفرینش میکردم ارزوم بود بدبختیش رو ببینم میخواستم فلج شه ذلیل شه اما درد بکشه و نمیره..اصلا یجا میدیدم خوشه حالم گرفته میشد میدیدم ناراحته انگار عروسیم بود..به حدی ازش نفرت داشتم ک هر ثانیه کارم نفرین کردنش بود..اما جدیداا حس میکنم اصلا بهش نفرتی ندارم نمیدونم خوبه یا بد اما اصلا دیگ برام مهم نیس اونروز در حد سلامم باهاش حرف زدم از خودم بدم اومده انگار گنگم نمیدونم چطوری بگم نمیدونم اون همه نفرت کجا رفته نمیخوام دیگ بدبخت بشه ولی خب حلالش هم نکردم اصلا یجوریم...