ما خونمون يه باغچه داره خيلى بزرگه بعد اون قسمت اصلا لامپ نداره و شبا خيلى ترسناكه دستشويى ما توى حياطه و من هر وقت شبا ميرم دستشويى اصلا به اون قسمت نگاه نميكنم چون واقعا تاريك و ترسناكه يه شب ساعت ١٢بود همه خواب بودن من بلند شدم رفتم دستشويى همه جا تاريك بود و من اصلا جرعت نگاه كردن به باغچه رو نداشتم رفتم دستشويى و اومدم بيرون و داشتم دستامو ميشستم كه صدايى از باغچه شنيدم كه اسم منو صدا ميزد خيلى ترسيدم به زور سرمو برگردوندم و به باغچه نگاه كردم بيش از حد تاريك بود و چيزى به جز چند تا درخت معلوم نبود همينطورى داشتم به باغچه نگاه ميكردم كه يه نفر از پشت درخت اومد بيرون و با دو اومد سمتم داشتم سكته ميكردم سريع رفتم تو دستشويى و دور بستم و مامانمو صدا كردم و جيغ زدم كه اخرش صداى داداشمو شنيدم كه گفت منم نترس
شماهم اگه خاطراتى دارين كه كسى شمارو ترسونده يا اتفاق ترسناكى براتون افتاده بگين