امروز ما رفته بودیم باغ بعد وقتی نشستیم من گفتم برم بچرخم ببینم اونورا چجوریع رفتم و رفتم دارو درخت و چمن بود بعد یه اقاییی اون دور دورا بود با دوچرخه ماسک زده بود منو که دید واستاد منم گفتم میره دیه بعد منم مشفول سلفی و اینا بعد یهو دیدم عه داره میادداز اون وور داددمیزنه سلام اقا خسته نباشین سلام اقا. خسته نباشید دست تکون میداد من برگشتم عقب و نیگاع کزدم دیدم کسی نیس ترسیدم گفتم این داره میاد سمته من منم ترسیدم تند تند برگشتم مامانمم همین که صدا مرد و شنید منو صدا میکرد بعد که رفتم پیش خانوادم دیدم بابام و داداشمم نگاه میکنن سمته مرده بعد مرده خانوادمو که دید از دور رفت نگاه بابام و داداشم مثه من ترس بود چرا اون مزد اومد چرا وقتی خانوادمو دید رفت چرا وقتی میبینه دخترم منو مخاطب اقا قرار میده و میاو چه دلیلی داره اون همه راه و بیاد
چرا منه دختر حتی تو تفریحات ازاد باشم و با خیالی راحت بچرخم چرا انقد به ادم حس ناامنی و ترس میدن ادما ؟ بعضی وقتا دلم برای دخترای سرزمینم میسوزه که مثه پرنده ای تو قفس هستن از دسته شغال و کفتارهای انسان نما