چون خانوادم به هیچ وجه راضی نمیشدن
چون چند سال پیش یه عقد ناموفق داشت
منم بدجور عاشقش شدما
انقدر تحقیرم کردن
که نگو
ولی چون خیلی خجالتی هستم و اون حس علاقه به اون اقا داشتم خودم اول نمیتونستم بگم نه
هی عشقم میومد هر روز اصرار میکرد
که پدر مادرتو راضی کن یه بار منو ببینن
منم خانوادم به هیچ وجه راضی نمیشدن که حتی فقط تو بیرون ببیننش و بعد بگن نه
نمیخووام کارمو توجیه کنما اصلا
نمیدونم درکم میکنی یا نه
ولی احساس میکنم اگه مقاومت خانوادم برای یه بار دیدنش انقدر زیاد نبود
شاید این ماجرا خیلی زود تر تموم میشد
و من نه کارمو از دست میدادم و نه عاشقش میشدم
یه بار دقیقا پارسال بود بابام تا فهمید یه خواستگار جدید برام اومده و مادرم داشت با من صحبت میکرد منم به مادرم گفتم نمیتونم فعلا دهنم درگیر کسی دیگه است
بابام رفت سمت اشپزخونه که چاقو برداره داداشم گرفتتش
انقدر به من لگد میزد و فحش بد داد ا
که هنوز بعد یه سال مادرم دچار حملات عصبی شده
پدری که هم تحصیل کرده است هم مرفه وهم تاحالا بهم اخم هم نکرده بود
اخه گناه من چی بود خدایی؟؟
راستشو بگید ناراحت نمیشم