زمانی که احساس بزرگ بودن کردم خیلی کم سن و سال بودم تنها 17سال داشتم یا شایدم16 همیشه منتظر 18سالگیم بودم فکر میکردم تو این سن دیگه یک دختر بالغ و فهمیده میشم اما برعکس تصوراتم قبل تر از اون سنم واقعیت های زندگیو فهمیدم و شدم ی دختر کوچولوی مسئولیت پذیر که با چنگ و دندون دار زندگی رو نگه میداره یا شایدم دار بنای جدید میگیره و اجرای این بنارو دست تنها میچینه ،از بچگی چشمم به دست کسی نبود ،که کمک حالم بشه یا چیزای دیگه
بزرگتر شدم بهم گفتن جامعه جای خوبی برای دخترا نیست الحق والنصاف که ار نبود ،چون تو سرزمین من پسرا و مردا بجای حمایت و احساس امنیت از دخترا ،ب چشم ی بره نگاهشون میکنن و گرگ میشن و میدرن
من ی دخترم که بخاطر همچین طرز فکرایی از اینده ام دور شدم از چیزایی که حقم بود داشته باشم از استعدادهایی که باید شکوفا میشد و نشد
شاید خیلیا مخالف این نوشته پرت من باشن اما دخترایی مثل من تو این دنیا زیادن ،من همیشه حامی خوبی داشتم اما چه فایده که حس رها شدگی بهم ندادن و نزاشتن ب اون درجه که میخوام برسم
جرم من دختر شدن است در دنیایی که حق انتخاب دست خودم نیست و سرنوشتم ب دست کسانی دیگر رقم میخورد
من ی معذرت خواهی ب خودم بدهکارم
شرمنده من ،خیلی بی عرضه ام✋
ژینا نوشت🤍