دیشب خواب دیدم ی ظزف بزرزررگ در حد ی میدون بود خمیر داشتم ک ور،اومده بود زیاااد
بعد جایی بودم ک باید میرفتم خونه خمیرو نمیشد ببرم مضطرب بودم ک بزارم بمونه مامانم دعوام میکنه بعد داییم هی میگف بزار بمونه و دست میبرد توش چونه کنه برداره منم دوس نداشتم بزارم پیشش و نمیدونستم چجور ببرمش دل نگرون بودم
تو همین خواب ی کیسه برنج انگورم داشتم خیییلی شیرین بود میخاستم ببرم خونمون دوستم گرفت ریخت رفت گف نمیتونیم ببریم
و لباسهام و وسایلمو داشتم میزاشتم بیرون از چمدون ولی دلم نمیومد و نگران بودم ک ی جوری ببرمشون