مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۳۹۳
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده ی سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهره ی شیر است مرا، زُهره ی تابنده شدم
ابیات فوق وصف حالی است از مولانا بعد از دیدارش با شمس تبریزی.
اما چرا مولانا که خود را مُرده و گریه می داند به یکباره زنده و خنده می گردد مگر شمس تبریزی با او چه کرد که زندگی مرگ گونه ی او تبدیل به شور و شادی و طرب شده است.
شمس به مولانا آموخت که شناخت حق و وصال او نه از مسیر عقل، بلکه از طریق عشق، مستی، طرب، شور و شیدایی امکان پذیر است.
در راه معشوق باید دیوانه، سرمست، کشته و در طرب آغشته شد.
گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای، رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم
این شور و شعف و شادی و شورانگیزی که در غزلیات مولانا چونان نسیم دل انگیزی گلزار درون را می نوازد، از همان عشقی سرچشمه می گیرد که مولانا از شمس آموخت.
شمس به مولانا میگوید :
تو همچون شمع، قبله ی این جمع شده ای، مریدان بسیار و بی شمار داری که پروانه صفت، گرد شمع وجود تو می چرخند و تو اسیر عناوین و القاب گشته ای.
با عناوینی چون ادیب، مفتی، فقیه، مدرس خود را شیخ، پیشرو و راهبر مردم می دانی.
بال و پر تعلقات و دل بستگی های دنیوی، پر و بال روحت را از پرواز باز داشته است.
باید از همه ی این ها دل بکنی تا آفتاب حق بر دلت بتابد و حجاب های نفسانی را به یکسو زند.
مولانا نیز قول جانانه می دهد که مطیع و تسلیم شمس شود.
به این ابیات توجه کنید :
گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی
جمع نی ام، شمع نی ام، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیش رو و راهبری
شیخ نی ام، پیش نی ام، امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
شمس به مولانا جرات و جسارت بخشید، جسارتِ از خود رها شدن.
درسی که شمس به مولانا آموخت، در واقع همان پیامی ست که انبیا از طرف خدا برای مردم دارند.
درس آزادی، آزادی از هستی های پوشالی، آزادی از زنجیر تعلقات، رهایی از زندان تن، شکستن پر و بال مادیات و دنیا طلبی ها.
و بدین سان بود که مولانا بعد از آشنایی و مانوس شدن با شمس، دلش تابش جان می یابد و اطلس نو می بافد و از برکت وجود شمس و تابش نور حق در ضمیرش، اختر رخشنده، یوسف زاینده، شاه و خداونده، روشن و بخشنده، دولت پاینده و زهره ی تابنده می شود
چشمه ی خورشید تویی، سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همی زد ز بصر
بنده و فر بنده بدم، شاه و خداونده شدم
شکر کند چرخ فلک، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم
زُهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تا شدم
یوسف بودم زکنون، یوسف زاینده شدم