به به میبینم که دوستهای جدید هم داریم و مریم جون هم که حسابی پذیرایی کرده ،،خوشامد میگم پرناز جون و مامان رایان عزیز.....مامان رایان خوب جایی داری میری شهر مریم جون ..تازشم انقد مهربونه و کمک میکنه و با حوصله جواب سوالهات رو میده که بیا و ببین
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ما اومدیم.. الی جونم چه سفره عقده خوشگلی.. کاره هر کی بوده این کاره بیده ها..بابا با این قلم و خودکار که آدم دلش میخواد هی همین جوری امضا? کنه و امضا? کنه تا جوهرش تموش بشه که..پس رنگه آبی رنگه مورد علاقه یه شوما بید هان؟؟ ناز بید..
سوگل جون من که هیچ عکسی از نون و پنیر و این حرفا ندیدم نامرد.. نمیشه دوباره بذری؟ راستی مرسی که حالم رو پرسیدی.. ظاهراً بهترم.. دیگه اونجوری خفن خطری نمیگیره..
الی جون ساری که بستت اینجوری شده.. کاش بهشون بگین بابا پستهها رو بردارین باقیش رو بدین بیاد تو رو خودا.. بافتنیها حیفه.. هنره دسته.. الی خدا نکشتت با اون جوکت..
زهره جان من متوجه نشدم چه اتفاقی برای عرفان جون افتاده.. ولی امیدوارم به خیر گذشته باشه.. مامان رایان جان خوش اومدی گلم.. خوش به حاله مریم بانو که یه نفر میاد پیشش.. پرناز جون شما هم خوش اومدی..