سلام خانما من یه یک سالی میشد پوستم بشدت پر جوش و جای جوش شده بود و موهام هم ریزش داشت و نازک و کم پشت شده بود تا اینکه توی ۶ ماه با یه سری روش های خونگی پوست و موهامو یکاری کردم که تو فامیل زبانزد شده هدفمم از زدن این تاپیک این بود تجربیات خودمو تو زمینه پوست و مو با شما به اشتراک بزارم
من اصلاحوصله جواب دادن ب کامنت واین جورچیزاروندارم دلم سوخت گلم ی راه حل ک صدرصدجواب میگیری جو روازع ...
قوربون دل مهربونت بشم مطمئن باش چه جواب بگیرم چه نگریم چون بفکرم بودی با زبونه روزه دعات میکم ب ارزویه دلت برسی ، فقط بگم جو دیگه ؟ جو معلمولی؟ میشه درخواستمو قبول کنی گلم
قوربون دل مهربونت بشم مطمئن باش چه جواب بگیرم چه نگریم چون بفکرم بودی با زبونه روزه دعات میکم ب ارزو ...
فداتشم عزیزم اره گلم جو معمولی قبل اینکه بپزی پاکشون کنی
ارسامم دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....