سلام دوستان
نزدیک سه ماه پیش پسر دوساله من با تب تشنج کرد
توی بیمارستان بخاطر تیکه وکنایه خواهر شوهرم و تاب نیاوردن مادرم دعوا شد ...مادرم مثه اینکه زده تو صورت خواهرشوهرم
پدرش اومد مادرمو با فحش و بد و بیراه پرت کرد از بیمارستان بیرون
دیگه پدرش و شوهرم نذاشتن خواهر و مادرم بیان دیدن بچم و من...
بابام از مسافرت اومد( راننده س )
راهش ندادند بیاد دیدن پسرم و من
من عصبانی شدم کنترلمو از دست دادم و دویذم سمت شوهرم وپدرش ک چ حقی داشتین بابای منو راه ندادین ...
از بیرون بیمارستان بابام منو دید ک دستامو شوهرم گرفته بابای سرم ... و اومد توی بیمارستان یقه شوهرمو گرفت ک چرا اینجوری میکنی پدرش اومد وسط یقه بابامو گرفت و دیگه یقه تو یقه شدن ...
پسرم مرخص شد شوهرم نه گذاشت کسی از خانوادم بیاد دیدن بچم نه گذاشت ک ببرمش...
به شدت تحت تاثیر خانواده شه
همه شون به من توهین کردن ولی من ساکت موندم بخاطر بچم کوتاه اومدم...
وشوهرم نذاشت دیگه ببرمش خونه مادرم
و همش توهین میکنه به خانوادم
میگه پدرت چرا نیومد بگه گوه خوردم ب بابام...
الانم ک جدیدا نور علی نور شده
پسرمو برداشت ۳ شبی رفت وخانوادش تظاهر کردن ک ما نمیدونیم کجاس کلیدای منم برداشته بود ک اگه رفتم دیگه نتونم برگردم ....
معلوم شد ک بعله دیگه نمیخوام با تو زندگی کنم و هرررری خونه بابات...شرط گذاشت ک اگه بچه تو میخوای ببینی و بغلش کنی پدر مادرت میان میگن گوه خوردیم و مهریه تو میبخشی بعد برای همیشه ببخشیدااااا میرینم 😢ب پدر مادرت میام زندگی میکنم ... با وساطتت دوستش ما دوباره اومدیم سر زندگیمون و گفت شرط و شروطم سرجاشه... تا دو ماه ک ببینم بهتر میشه رفتارات یا نه... بعدش نتونی درست کنی خودتو ... هررررری خونه بابات... حقم نداری بری خونه پدرت
الان سر زندگی ک چ عرض کنم بردگی هستم
ولی خستم از لین همه نامردی و بی عدالتی خدا و دنیا....
من رفتارای بدی هم داشتم
توهین میکرد صد بدتر جوابشو میدادم...ولی الان دیگه حرف نمیزنم
چون واقعا اذیت شدم از یهویی بردن بچم و ندیدنش...
شما میتونین کمکم کنید ؟؟؟