من بابام تازه فوت شده بود
افسرده بودم
شرایطم خیلی بد بود اونم شرایطش سخت بود ولی داشت تلاش میکرد
من راکد مونده بودم هر روز بیمارستان دکتر اینور اونور اون داشت پر میگرفت من مث یه وزنه بسته شده بودم به پاش
خیلی اذیتش کردم دم نزد تهش دیدم داره خودشو با کار و فکر و خیال از بین میبره کشدم کنار خیلی سعی کرد برگرده
ولی من نامزد کردم با بدترین ادم ممکن اونم رفت پی زندگیش
خداروشکر خبرشو دارم کاراش درست شده داره به ارزوهاش میرسه
منم با اون ادم بهم زدم