دوستان من ی خواستگار داشتم سه سال پیش خیلی سمج بود هر چی ما گفتیم ن و اونا اسرار کردن منم سن و سالم کم بود 15،16ساله بودم خانوادم گفتن موقعیتش خوبه پسر خوبیه بهش فکر کن منم گفتم میخوام یکم باهاش در ارتباط باشم بیشتر بشناسمش خانواده اش گفتن چقد فرصت میخوای گفتم تا هر وقت ک بتونم جواب درست بهش بدم شروع کردیم در ارتباط بودیم گه گاهی بود رفتاراش یروز خوب یروز بد هر وقت ک خواستم بگم آره خوبه ی کار کرد ک پشیمون شدم هر وقتم ک خواستم بگم ن یکار کرد پشیمون بشم دلمو ب دست آورد همینجور ادامه پیدا کرد تا سرم برگردوندم دیدم ای دل غافل سه سال گذشت وقتی ب اتفاقای این سه سال فکر کردم دیدم چقد از زندگیم عقب موندم خواستم کسیو قبول کنم ک شکاک بود ب هر چیزی شک داشت حتی میگفت داداشت نباید بوست کنه منو داداشم خیلی بهم وابسته ایم میگفت باید پوشیده باشی حق آرایش کردن نداری حق نداری جایی بری حتی میگفت باید بعد از ازدواج با خانواده ت قطع رابطه کنی منم گفتم نمیخوامت هر چی اسرار کردن گفتم ن الانم با کس دیگه نامزدم خیلی دوسش دارم اما گاهی عذاب وجدانش میاد سراغم چکار کنم؟
الان زن ه بجایی رسیده میخادبهش خیانت کنه بایه مردمتاهل دوست شده برای ه تلافی وخواهشهاو التماس من جوا ...
بخدا وقتی برمیگردم ب عقب فکر میکنم خدارو شکر میکنم الان خداروشکر نامزد کسی شدم ک اولویت اول و آخرش منم ب اندازه جفت چشماش بهم اعتماد داره از ته دل دوسم داره
بخدا وقتی برمیگردم ب عقب فکر میکنم خدارو شکر میکنم الان خداروشکر نامزد کسی شدم ک اولویت اول و آخرش م ...
فقط یادت باشه به هیچ عنوان0تاقبل عروسی باهاش نزدیکی نکن بخصوص سمت واژن تایک سال دوره پنهان ه خصوصیات اخلاقیه یه مراجعه کننده داشتم بعده یک سال به اخلاق بدپی برده بودولی پرده بکارت ازدست داده بودمجبوربودبخاطرآبروخانواده طلاق رابه بعداز عروسی محول کند