زندگی خیلی سختی داشتم حس میکنم تو خونه پدرم همیشه همه چیز برام فراهم بود اما همیشه از لحاظ عاطفی انگار سختم بود ، روحیه خیلی حساسی داشتم و حالم خوب نبود با اینکه از چیزی دریغ نمیکردن اما حس اضافی بودن داشتم
عقد کردم ولی بعداً متوجه شدم اصلا همسرم منو نمیخواست اوایل حدود یک ماه خوب بود اما به تدریج سرد شد خیلی سرد ، بخاطر خانواده ها صبر کردم دروغ چرا خودمم خیلی وابسته اش بودم و دوستش داشتم و اینکه هیچ وقت همسرم مردانه پای حرفش بخاطر مهریه و چیزای دیگه واینمیستاد.....
دلمو خیلی شکست نامردی کرد گاهی خیلی اذیتم میکرد سه بار خیانت کرد بهم دلم ازش شکسته این اواخر یه دختری رو آورد و حسابی عاشقش شده بود چقدر بخاطرش منو تحقیر کرد کوچیکم کرد و در صدد بود که برم اون بیاد ولی من خیلی پافشاری کردم و گفتم میمونم علنا میگفت به من میلی نداشته و نداره دائم هیکل منو مسخره میکرد و حتی تو رابطه هم متوجه میشدم چقدر سرده ...اما بعد ۵ ماه تلاش بی وقفه من آخرش با نامیدی کارمون به طلاق رسید و همسرم کاملا همه حرمتا و همه چیزو شکست !
با همه تحقیر و توهین و فحشاش قبول کردم توافقی جدا بشیم
اما آخر کار یهو یکی از دوستاش سر رسید و پشیمونش کرد
شوهرم گفت برگرد زندگی کنیم خوب بشیم بخاطر بچه 😔 قبول نمیکردم اصلا اما گفتم بذار محکش بزنم ولی یه بار نگفت دوستت دارم بیا بخاطر خودت زندگی کنیم ....
الان برگشتم خونمون بد نیست اولا بهونه جویی میکردم دعوا و بحث که حداقل یه بار بگه نه عزیزم دوستت دارم میخوام باهات زندگی کنم اما دریغ اون حتی یه بارم تا حالا ناز منو نخریده ...اوایل در جواب بهانه جویی و دلخوریام میگفت بخاطر بچه طلاقت نمیدم اما حالا تا میگم بیا طلاق بده تمومش کنیم میگه اگر خیلی خیلی سخته مهریه ات رو ببخش ماشین رو فقط ببر طلاقت میدم
گاهی بهم میگه چاقی و فلان من ۶۷ کیلو ام ...خیلی لاغر شدم از غصه اما بدنم شل شده ...
زبون خیلی تند و بدی داره زخم زبوناش تا جیگر آدمم میسوزونه اما برای محبت کردن چیزی نمیگه ...
پیاماشو با دختره خونده بودم کاش یکم که به اون محبت میگرد به منم یه درصد محبت کرده بود 😔
با خانواده ام قطع رابطه ایم فقط با خانواده خودش رابطه داریم ...
نمیدونم چیکار کنم چی میشه گاهی خوبه گاهی بد !
اما تجربه بهم نشون داده که تو بهترین شرایطم ورقو برگردونده و یهویی نامردی کرده !
گاهی میگم خوب میشه
گاهی میگم نشد چی !
انقد حالم بده از آینده واهی نگران بچمم نمیدونم چی میشه نه طاقت جدایی و رفتن به خونه پدرم و دارم نه تحمل این همه دوری و طلاق عاطفی...
حس میکنم یه آدم توهمی ام از اینکه بقیه خوشحال ان و زندگی خوبی دارن اما من انقد ناامیدم ...
چیکار کنم یکم آروم بشم حالم خوب بشه خیلی ناامیدم ...
انگار خدا هم صدامو نشنیده...
دعا
کتاب
چی بخونم ؟!