یکی رو دوست داشتم خیلی زیاد اون منو دوست نداشت چند سال منتظر بودم که بیاد جلو ولی اون همزمان با یکی دیگه بود و داشتن برا ازدواجشون برنامه ریزی میکردن
تو همون حین یکی اومد خواستگاریم که فکر کردم موقعیتش خیلی خوبه و به خیال خودم داشتم با عقلم تصمیم میگرفتم
به هم معرفی شده بودیم کاملا سنتی و بدون هیچ رابطه و عشقی از قبل
ظاهرش مخالف چیزی بود که من میخاستم اما بد نبود خوب بود
من ظاهر خیلی برام مهم بود خیلی زیاد
اما موقعیت خوبش باعث شد که پا بذارم رو معیار اصلیم که ظاهر بود
فکر کردم بهتر از این دیگه نمیاد
ازدواج کردم باهاش
اون منو دوست داشت ولی من نه فقط دوست داشتم پیشش باشم همین
چون دوستش نداشتم دلیلی نمیدیدم به خاطرش از خودگذشتگی کنم یا باهاش مهربون باشم
به خاطر این خیلی اذیتش کردم خیلی زیاد
کاری کردم که اونم دیگه الان منو دوست نداره فقط تظاهر به دوست داشتن میکنه
این اواخر حس میکنم دوست دارم توجه مردای دیگه رو جلب کنم
این اواخر چندباری به طلاق فکر کردم
من تازه دارم میفهمم ازدواج با عشق چقد مهمه
ازدواج با کسی که دلت براش بره چقد خوبه
من حسرتش به دلم موند......