چطووووری؟ انقد فشار اوردم به خودم ک اعصابم داغونه.چرا باید زندگی اینجوری باشه ک ادم ازش سیر بشه.داشتم زندگیمو میکردم یهو چش باز کردم دیدم بله رو گفتم فقط دو هفته اول خوب بودم اونم خنثی.الانم ک هفت ماه گذشته همش فکرای منفی همش نا امیدی همش دلشوره همش ترس از آینده
اگه قصد زندگی و ادامه داری در مورد احساساتت بهش چیزی نگو مردا یادشون نمی ره
مجبورررررم ب ادامه زندگی.فقط بخاطر مادرم.چون اگه ی درصد بگم طلاق مامانم زنده نمیمونه.استرس و اضطراب براش خوب نیس.فقط هم بخاطر مامانم ازدواج کردم انقد ک گفت عروس شو ک من سرمو راحت بزارم زمین .شوهرمم ک اومد خواستگاری گفتن خوبه خوبه خانواده داره ولی من علاقه نداشتم گفتم نه گفتن بعدش علاقه میاد .الان ک هفت ماهه من دارم روز ب روز بدتر میشم.بخدا موندم چکار کنم دارم روانی میشم.زندگیم مختل شده حوصله هیچکس و هیچی رو ندارم.از همه چی زده شدم
چرا خیلی مهربونه محبت میکنه خرج میکنه خیلی داره صبوری میکنه با این اخلاق و رفتارم و میدونم مشکل از خودمه و اونم داره عذاب میکشه ولی نمیدونم چرا اینطوریم. من مجردیم ی دختر شادو سرحالی بودم همش میختدیدم خودم مشاوره میدادم به دوستام ک مشکل داشتن با شوهرشون ولی الان خودم موندم تو گل نمیتونم دربیام.انگار افسردگی گرفتم
امشب انقد روم فشاره ک دلم میخواد برم ی چیزی بخورم دنیا رو فراموش کنم برم تو کما ی چند ماه آروم بشم.امروز روزه گرفته بودم از حضرت ابالفضل با گریه خواستم ی مهری از این بندازه تو دلم دیگه خسته شدم از تظاهر.کم اوردم