سلام امشب دلم خواست یجا درد و دل کنم...
از خاطرات چند سال انتظار و بارداری سختم نمیگم که تا لحظه آخر که زایمان کردم دلم خون بود شکمم یه ذره فقط بزرگ شده بود و زایمان که کردم وارد قسمت دوم سختی هام شدم...
بچه م وزنش کم بود و ضعیف بود و شیر نمیخورد و کاش همه دردم همون بود فتق داشت ۸۰ روزگیش جراحی شد و من نذاشتم کسی بفهمه تا بهمون زخم نزنن،
بازم اون فتقش مشکل ساده ای بود در برابر بقیه اتفاقات، کارم شده پیش متخصص قلب نوزادان متخصص غدد نوزادان متخصص مغز واعصاب نوزادن اورولوژ نوزادان... رفتن و بچه م و هی ببرم این دکتر اون دکتر،
خلاصه درد و رنج زیاد دارم ولی نذاشتم کسی بفهمه فقط این ضعیف بودنش باعث شده همه بهم نیش بزنن، الان ۵ ماه و نیمشه ولی اندازه بچه ۲_۳ ماه ست همچنان شیر نمیخوره خودم وقتی بچه های هم سنش رو میبینم چه تپلن دلم برا دست و پای لاغر پسرم خون میشه...
حالا خودم کم درد دارم نمیدونم من بقیه رو چکار کردم که انقدر عذابم میدن، چند روز پیش اشتباه کردم عکس پسرمو گذاشتم پروفایلم حالا دیروز دختر عمه م عکس بچگی پسرشو فرستاده برام میگه ببین پسرم اینجا ۶ ماهشه😞 خب ۳_۴ برابر پسر من بود فقط میخواست بگه ببین چقدر تپل بوده😔
امروزم رفتم تو گروه خانوادگی که داریم دیدم همه دارن عکس بچه هاشون رو میذارن و هی میگن اینجا ۵ ماهشه اینجا ۶ ماهشه اینجا ۷ ماهشه...
من از خدا فقط سلامتی بچه م رو میخوام اونا که نمیدونن بچه من چیا کشیده و چه داروهایی استفاده میکنه ولی دلم شکسته که میخوان ناراحتم کنن😔
ببخشید طولانی نوشتم دلم گرفته
پسرم شیرخشک میخوره آپتامیل ۱ ولی خب خیلی کم میخوره و اینکه حریره هم بهش میدم ولی وزن نمیگیره میشه اگه میدونید بهم بگین چکار کنم اشتهاش باز بشه بتونه بیشتر بخوره بخدا تا یه ذره شیر میخوره ده بار اشکم درمیاد😞