بعد اومد خونه مامان بزرگم نمیدونستم منم اونجا بودم وای شلوارک پوشیده بودم پاهامم موهاش در اومده بود عین مجسمه نشسته بودم پشت دیوار هی حرص میخوردم اه چرا نمیره حالا بنده خدا اومده بود ک فقط منو ببینه هی اسمس میاد نمیخوای از پشت دیوار بیای بیرون
بعدشم ک یکم باهم جور شدیم اولین بار خواستیم بریم بیرون دو ساعت منو تو خیابون کاشت اینقد عصبانی شدم و دعوا راه انداختم ولی الان برام عادی شده با بدقولی ها و خونسردی هاش میسازمو میسوزم خخخخ