عزیزای دلم من قصه ما از ۲۶ مهر ۱۳۸۴ شروع شد داشتم میرفتم کلاس که از ته کوچه دیدمش موهاش بلند بود رو موتور بود نمیدونم چرا یه لبخند اومد رو لبم رفتم جلوتر کهددیدم دور زد اومد یادم نیست چی گفت فقط یادمه از ترسم به شماره قرو قاطی بهش دادم که بره تا کسی ندیده
و منو رسوند جلویه دبیرستانمون من یه مقطعی فاصله افتاد بین تحصیلم مجبور شدم شبانه ادامه بدم ساعت ۱۱ ظهر بود پیاده شدم هنوز نمیدونستم چه حسی بهش دارم جدی میگم ولی چون خیلی تنها بود یواش بواس شد همه کسم
خلاصه روزهایی پر از شور عشق پر از کادو من پدر نداشتم این حجم مهزر محبت برام مثل زندگی تو بهشت بود مواظبم اگ پول داشت تا اخرین ریالش رو خرج دل خوشی من میکرد من مادرمم ازوواج کرده بود و خیلی تنها بود هر روز عصر میومد دنبالم میرفتیم کافه مهربون خوش برخور شوخ دست د دل باز همیشه حامی خلاصه گاهی سک مبکردم نکنه خدا یه فرشته برام فرستاده