2777
2789

یه روز که تپ‌کافه نشسته بودیم بعد لک سال ونیم من تازه یادم اغتاد بپرسم خونهذشما کجاست اونم گغت شهرک ولیعصر من درسته بچچهذتهرانم ولی اصلا تهران درست حسابی نمیشناسم  حرف خونه رو کشید جلو گفت تو میدونی چند سال دیگه قرار خیابون پشتی خراب بشهذبشه اتوبان امام علی گفتم خوب گفت هیچی این خونه شما حداقال میشه سیصد ملیون من خندم گرفت گفتم اون خونه که مال مامانک به نن چه ارتباطی داره    گفتذنهذتو باید زرنگ باشی یهذکاری کنی خونه برسه به تو 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من که از حرفهاش هیچی حالیم نشد تو دنیا قورتی خودم سیر میکردم به من گفت بیا ازدواج کنیم گفتمذباشه ولی اول باید مادر و پدرت بدونن بیان تحقیق کاهم بیامدتحقیق بعد میریم جلو یهو گفت نه و ولش کن خاستگاری کیلو چند بعد عقدمون سورپرازشون میکنیم نمئدونم کی به گوشم رسوند شهرک ولیعصر یافت اباد از دروغش باهاش قهر کردم گفتم مگه برای من مهم گفت نرسیدم نظرت عوض بشه خلتصه با دو تا قهوه یخ عروسک دعوا شد دو باره قربون صذقه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز