2777
2789

داستان کوتاه لنگه به لنگه

نوشته زویا پیرزاد


داستان_با_تبسم#  

کتاب_با_تبسم#  




بعضی صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، دلم می‌خواست با پیراهن خواب کهنه، موهای شانه نکرده و جوراب‌های لنگه به لنگه جلو تلوزیون بنشینم و کارتون تماشا کنم. کارتون‌های والت دیزنی را دوست داشتم. دلم می‌خواست انگور بی دانه جلویم بگذارم و در دنیای دختر خاکستر نشین، زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله غرق شوم. دلم می‌خواست دختر خاکستر نشین باشم و زیبای خفته و سفید برفی، در انتظار شاهزاده‌ام که کدو تنبلم را به کالسکه ای زرین تبدیل کند و حس عشق را در من بیدار، و برایم قصری بسازد مجلل و زیبا، قصری که در آن از آشپزی و گردگیری و رختشویی خبری نباشد، قصری آنقدر بزرگ که شب‌ها گریه‌ی کودک شیر خواره‌ام از خواب بیدارم نکند و بوی مدفوع شل و ولش رویاهایم را بر هم نزند.

 دلم می‌خواست ظهر که شاهزاده‌ام با پیکان گرد گرفته از اداره به خانه می‌آمد، تا صدای چرخیدن کلید را در قفل آپارتمان کوچکمان می‌شنیدم، از جا می‌پریدم، چشم‌هایم را می‌بستم و باز می‌کردم و خورش قرمه سبزی آماده بود و پلو زعفران زده بار از رویش بلند می‌شد، نان بربری تر و تازه روی سفره می‌نشست و تربچه‌ها از توی سبد سبزی خوردن می‌خندیدند و من، آراسته و عطر زده، لبخند می‌زدم و می‌گفتم: "عزیزم، چه خبرها ؟" شاهزاده‌ام یک دسته گل نرگس به سویم دراز می‌کرد و می‌گفت :" آه، دوستت دارم" و بعد به طرف کودکمان می‌رفت که آرام، درست مثل بچه‌های زیبا و بی آزار تبلیغ های تلوزیون، تمیز و سالم، با لباسی بی لک به رنگ آبی آسمان، در صندلی نشسته بود و می‌گفت :" آ...آ....آ..." و آفتاب از پنجره به نرگس‌ها می‌تابید و موسیقی آرامی در اتاق می‌پیچید و من به قصر تمیز و مرتب و بی گرد و خاک‌ام نگاه می‌کردم و می‌گفتم :" آه ، چه خوشبختم ! "


موهایم را که شانه می‌زدم، می‌دیدم تارهای سفید زیاد شده‌اند. مادرم می‌گفت:"موهایت را رنگ کن. شوهرت جوان است و زنان جوان بی شوهر فراوان." به شوهرم که نگاه می‌کردم، خنده‌ام می‌گرفت. فکر می‌کردم: "کدام دختر جوان به شاهزاده‌ی خسته و بد اخلاق و درهم شکسته‌ی من چشم طمع خواهد داشت؟ عطر و بو، برق چشم‌ها و لبخند‌های عاشقانه‌ی شاهزاده‌ام را سال‌هاست من از او دزدیده‌ام. من! جادوگر شهر زمرد! خبیث و بد طینت و بد خواه! کدام زن عاشق شاهزاده‌ی رنگ و رو رفته‌ی من می‌شود ؟"


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یک صبح در میان، با موهای شانه نکرده و پیراهن خواب کهنه، در خانه راه می‌افتم و لباس‌های کثیف را از روی زمین، از روی صندلی ها، از روی تختخواب و از توی حمام جمع می‌کردم و در ماشین رختشویی می‌ریختم. دکمه‌ی سبز یا قرمز یا زرد رنگی را می‌فشردم و ماشین رخت ها را می‌شست. دست‌هایم همواره ممنون شوهرم بودند. به جای چنگ زدن کهنه‌های بچه، ملافه‌ها و پیراهن‌ها و حوله‌ها، حالا می‌توانستم وزن سبک سیگاری را  به دست‌هایم بسپارم. به رخت‌ها نگاه می‌کردم که در ماشین می‌چرخیدند: زرد، سفید، سبز، آبی، دامن، لباس زیر، شلوار، دستمال گردگیری، رو بالشی، رومیزی – تکه‌های زندگیم -. مادرم می‌گفت: "رخت‌ها را باید جدا جدا شست. ملافه ها با هم، لباس های زیر با هم، لباس های بچه با هم." اما من همه را با هم می‌شستم. مادرم می‌گفت: "بهداشتی نیست ." من پوزخند می‌زدم . مادرم می‌گفت: " خدا را شکر کن که مجبور نیستی با چوبک و آب سرد رخت چنگ بزنی. زمان ما..." 

و من فکر می‌کردم " کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد. رخت یا نرده های طلایی یک ضریح، شغلی در یک اداره، امید به ترفیع و عیدی و اضافه حقوق، دفترچه‌ی پس اندازی در بانک، آرزوی خانه‌ای بزرگتر با مبل‌های استیل، اتومبیل، انگشتر برلیان، کیف لویی ویتون، ساعت رولکس، عروسی در فلان هتل، بچه‌های چاق با کارنامه‌های پر از نمره‌های بیست، دوستانی که بشود با آن‌ها در باره‌ی روش درست جا انداختن خورش فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا به آرایشگاه رفت. "

مدتی بود سرگیجه داشتم. فرقی نمی‌کرد ایستاده، نشسته یا خوابیده باشم. حس می‌کردم تعادلم را از دست داده‌ام. حس می‌کردم زمین دارد از زیر پاهایم در می‌رود. دستم را دراز می کردم که به چیزی چنگ بزنم و نیفتم و چیزی پیدا نمی‌کردم. مادرم می‌گفت: "سردیت کرده." و هر روز نبات داغ به خوردم می‌داد. شوهرم روز تولدم یک ماشین ظرفشویی برایم خرید و به عنوان عیدی یک دستگاه آب میوه گیری. یک روز به هر دو گفتم: "اگر چیزی داشته باشم که بتوانم به آن چنگ بزنم، حالم خوب می‌شود و دیگر نمی‌افتم. " مادرم و شوهرم به هم نگاه کردند و حرف نزدند. چند روز بعد، مادرم به خانه ی ما آمد و بچه را بغل کرد. شوهرم گفت : "برویم ." رفتیم .


اتاق انتظار مطب روانپزشک زشت و دلگیر بود. موکت قهوه ای کف اتاق چند جا ور آمده بود. پاشنه‌ی کفشم گرفت به یکی از ورآمدگی‌ها و داشتم پرت می‌شدم روی زن جوانی که روی یک مبل قهوه ای چرم مصنوعی نشسته بود و زل زده بود به یک گلدان که در آن سه شاخه میخک مصنوعی بود. شوهرم دستم را چسبید و من از آن زن عذر‌خواهی کردم. بعد از ظهر تابستان بود. می‌دانستم بیرون هوا آفتابی است، اما اتاق انتظار آن قدر تاریک بود که چراغ های فلور سنت سقف را روشن کرده بودند. به شوهرم گفتم: "اینجا درست مثل مرده‌ شور خانه است." شوهرم لبخند زد، بازویم را فشرد و گفت: "آرام باش عزیزم." و من فهمیدم منظورش این است که "حرف نزن"

روی یکی از مبل‌های چرم مصنوعی، رو‌به‌روی همان زن نشستم که نزدیک بود بیفتم رویش‌، چند دقیقه بعد، پشتم و پاهایم عرق کرد. جوراب شلواری نایلون چسبیده بود به پاهایم. شروع کردم به وول خوردن. چرم مصنوعی به جر جر افتاد. شوهرم نگاهم کرد. گفتم: "من از جوراب نایلون متنفرم."

شوهرم گفت: "آرام باش عزیزم."

ساکت نشستم و فکر کردم چرا وقتی که از جوراب نایلون متنفرم باید بپوشمش و تازه نگویم که از پوشیدنش متنفرم؟


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز