برادر من از بچگی دوست دختر زیاد داشت با همه دوستای من یواشکی دوست میشد پتج سال از من کوچکتره من بیست هشت سالم بود یکبار دوست دخترشو اورد خونمون من رفتم میوه بیارم با هم صحبت کنیم دیدم مامانم اومد وداداشمو دخترو گرفت به باد فحش من به مامانم گفتم منظوری نداشتم گفتم با دخترا جلوی خودمون صحبت کنه خوب اشتباه فکر کردم از اون روزا گذشته داداشم زد وعاشق یک دختره شد من رفتم دیدمش دختر خیلی خیلی پول دوست وسو استفاده چیه .من به داداشم چیز زیادی نگفتم تا رفتن خواستگاری پدرم تا دید گفت خانوادش به ما نمیاد دختره پول دوست.....منم به بابام همه چیو در خلوت گفتم پدرم گفت درست حدس زدم پس برادرتو منصرف کن تا در زندگی دچار اشتباه نشه خلاصه من کلی با داداشم حرف زدم میدونم با دختره برادرم خوشبخت نمیشه همه دارن میگن ولی مرغش یک پاداره به مامانم میگم چرا اینو اینطوری تربیت کردی میگه تو که خواهرشی چرا یکبار اجازه دادی با دوست دخترش بیاد خونه میگه شما ها خرابش کردین والا من یادم نمیاد اصلا حرفی از دختر بازی به داداشم زده باشم هشت سالم باهاس قهر بودم الانم هی دارم میگم نه .بعد مادرم میگه منم مخالفم ولی میگه به من زیاد دخالت نکن بعدها ممکنه داداشت اذیتت کنه در زندگی شخصیت .ایا میتونه اذیتم کنه.ایا من مقصرم داداشم این همه دوست دختر داسته من باهاش هشت سال قهر بودم .نمیدونم من خودم زیاد پسر باز نبودم وداداسم حرف گوش کن نیست اصلا.هر چی پدر مادرم میگن نکن میکنه تقصیر منه ؟فقط خواهش میکنم حرف بد نرنید من از نظر روحی خیلی بهم ریخته هستم.مادرم قضاوت عادلانه ای نداره.من هرچی میگم دختره خوب نیست میگه ما حرفمونو بهش زدیم به درک بره بگیره .پسر خالم خودکشی کرده در سن سی وسه مامانم میترسه داداشم عمین کارو کنه.