2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

1610 بازدید | 31 پست

اسمم روشنکه

روشنک میعادی

یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم که مددکاری اجتماعی میخونه

پدرم یه معلم بازنشسته هستش

مادرمم قبلا حسابدار بوده که الان بازنشسته شده

من مترجمی زبان انگلیسی خوندم ولی بعد از اتمام درسم علاقه ای به کار کردن در خودم ندیدم پس بیخیالش شدم والان در حال حاظر به شغل شریف خانه داری مشغول هستم

۲۸ سالمه از ۱۶ سالگی عاشق داداش دوستم بودم

یعنی در واقع ما یک همسایه ای داشتیم که یه دختر همسن من داشتن یه پسر ۲۰ ساله هم داشتن

من تو این رفت وآمدا خیلی دلبسته داداش دوستم شدم

من شد ۱۸ سالم اون پسرم ۲۲ سالش

ولی هیچکدوم جرات ابراز علاقه به همو نداشتیم

بعضی وقتا هم با خودم میگفتم نکنه  عشق من یه عشق کاملا یکطرفست و هیچ سرانجامی نداره

ولی خب اون باز یه رفتارایی میکرد که من حس میکردم دوستم داره

مثلا دوستم نرگس بهم میگفت دو روز که میگذره نمیای خونمون

علی همش سراغتو میگیره

علی اصلا قیافه خاصی نداشت مثلا نه قد خیلی بلندی داشت نه هیکل خیلی ورزیده ای داشت یه پسر کاملا معمولی بود

ولی برای من جذاب بود و البته خیلی نجیب

خلاصه دو سال دیگم گذشت من شد ۲۰ سالم  و علی ۲۴ ساله

مامانشون زنگ زد خونمون که بیان خواستگاری

من دل تو دلم نبود

مامانم اصلا راضی نبود میگفت بچه ای برات زوده الان نمیفهمی، پس درست چی میشه

ولی من بدون اینکه حتی یه مکالمه درستو حسابی با علی داشته باشم بدجور شیفتش شده بودمو دلم میخواست همسر آیندم بشه

البته همین که خیلی به من رو نمیداد این کاراکترشو برام بی نهایت جذاب کرده بود

یه حاجتی تو دلم هست میشه یه صلوات مهمونم کنید❤

بالاخره با خواهشو تمناهای من مامانم راضی شد و پدرمم راضی کرد که اجازه بده که بیان خواستگاری

هیچ وقت یادم نمیره اون شبو علی انقد سرشو انداخته بود پایین که اصلا منو نگاه نمیکرد حتی چاییم تعارف کردم بر نداشت

وقتی که رفتیم تو اتاق باهم حرف بزنیم

اصلا تو صورتم نگاه نمیکرد منم روم نمیشد حرفی بزنم یا سوالی بپرسم سنمم کم بودو کم تجربه بودم

فقط یادمه بهم گفت من بهتون اجبار نمیکنم که چادر بپوشین

فقط لباستون مناسب باشه

فقط همینو گفت😐😐

میگن کسی که عاشق میشه کورو کر میشه راست گفتن

من خیلی بچه بودم انگار تو سرم به جای عقل یه مشت کاه بود

اصلا نپرسیدم که چرا عاشق من شدین

هدفتون از ازدواج چیه

حتی پدرم میگفت باید تحقیق کنیم

یه مدتی این پسر به خونه ما رفتو آمد کنه تا بشناسیمش

ولی منه احمق پامو کرده بودم تو یه کفش که نه من دلم میخواد زودتر عقد کنیم

خیلی احمق بودم الان که فکرشو میکنم میبینم واقعا تو اینجور موارد باید یکم منطقی بود و به حرف خانواده هم توجه کرد

خلاصه ما هفته بعدش عقد کردیم

مامانم که اصلا راضی نبود میگفت حس میکنم این پسره اصلا اجتماعی نیست انگار خشک مذهبه

من میگفتم نه چی میگین شماها من دوستش دارم

یه حاجتی تو دلم هست میشه یه صلوات مهمونم کنید❤

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

حدود دو ماهی بود عقد کرده بودیم که من کمکم داشتم متوجه اختلافات فرهنگی خانواده ها میشدم

مادر علی خیلی زورگو بود یعنی طوری بود که تو خونه حرف حرفِ مادرشون بود حتی پدر علی هم عملا حق اعتراض نداشت

علی کم کم داشت اخلاقاشو رو میکرد

مثلا بی نهایت به نوع پوشش من گیر میداد

با اینکه من پوشش مناسبی داشتم ولی خیلی گیر میداد اجازه نمیداد روسری رنگ روشن بپوشم

از کتونی بدش میومد میگفت کفشت باید رسمی باشه

اگه نمازم مغربمو مثلا ساعت ده شب میخوندم دیگه واویلا بود داد میزد که ستونای خونه میلرزید

بیرون که میخواستیم بریم انقد موضوعا الکیو بهانه میکرد که اشکمو در میاورد

وقتیم که میرفتیم بیرون فقط کافی بود یه نفر یه نگاه سطحی به من بندازه غوغا میشد

خونه مادرم اینا اصلا نمیداشت برم با اینکه تو دوران عقد بودیم همش میگفت باید پیش خودم باشی

علی تو یه شرکت کار میکرد وقتی که میرفت سرکار من یواشکی میرفتم خونمون یه سری به پدر و مادرم بزنم

یه بار یادمه از شرکت که اومد مادرش گفت روشنک نیست

منو با زورو تهدید کشوند خونشون چند تا سیلی بهم زد

ازونجا فهمیدم که بله دست بزنم داره

خیلی گریه میکردم

میدونستم آیندم تباه شده

هیچ علاقه ای نداشتم عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون

علی خیلی شکاک بود و این انگار یه بیماری شدید بود

یه روز با گریه به نرگس گفتم چرا زودتر بهم نگفتی که داداشت اینجوریه

گفت من فکر میکردم زن بگیره درست میشه

وقتی اینو گفت خیلی حالم بد شد

البته مقصر اصلی خودم بودم که با عشق و علاقه احمقانم همه چیو زود پیش بردم

البته من خودم زمانی که میرفتم خونه نرگس اینا میدیدم که اگه نرگس بخواد بیرون بره باید هفت خان رستمو رد کنه

بعدشم مامانش دزدکی وقتی که علی میرفت دانشگاه یا شرکت میفرستادش بیرون

نرگس بهم میگفت داداش غیرتیه ولی نمیدونستم تا این حد بد بینو شکاکه

یه حاجتی تو دلم هست میشه یه صلوات مهمونم کنید❤

من نتونستم تحمل کنم رفتم پیش پدرم افتادم به پاش گفتم غلط کردم

معذرت میخوام که بچگی کردم حرفتو گوش نکردم تروخدا نجاتم بده من نمیتونم دیگ با علی باشم من طلاق میخوام

پدرمم که خودش میدی من چه عذابیو دارم تحمل میکنم گفت من پشتتم نگران نباش

یهو دلم گرم شد من حدود یکسال با علی عقد بودم ولی انقدر تو این یکسال فشارو عذاب روحی داشتم که روزای قبل از علی برام مثه یه آرزو شده بود

حتی دانشگاهم نمیتونستم درستو حسابی برم با التماسو خواهش اجازه میداد برم اونم میگفت باید خودم ببرمتو بیارمت

خلاصه به هر خفتی که بود

به یه عالمه دادگاه رفتنو وکیل گرفتن من بعد از یک سال تونستم طلاق بگیرم

بعد از این قضیه افسردگی گرفتم

من دختر شادی بودم ولی حالا شده بودم یه دختر ۲۲ ساله مطلقه

یه حاجتی تو دلم هست میشه یه صلوات مهمونم کنید❤

دو سه ماه بعدش پسر عموی بابام اومدن خونمون برای خواستگاری

البته من اولش نمیدونستم فکر میکردم یه مهمونیه سادست اما وقتی اومدن فهمیدم خواستگاریه

اصلا راضی نبودم از ازدواج دیگه وحشت داشتم نمیتونستم به کسی اعتماد کنم

پسر عموی بابام یه پسر داره اسمش محمده

۷ سال از من بزرگتر بود یه دخترم داره از من بزرگتره ۱۰ سال

خلاصه من قبول نمیکردم چون میترسیدم

چندین بار رفتنو اومدن

با محمد رفتیم تو اتاق بهش گفتم من از ازدواج میترسم منو شما اصن به درد هم نمیخوریم اگه شگا خودتون بگین که منو نمیخوایین همه چی درست میشه

بهم گفت ولی من دوستت دارم خیلی وقته

وقتی اینو بهم گفت هم خجالت کشیدم هم خیلی تعجب کردم چون علی یک بارم به من ابراز علاقه نکرده بود

باورم نمیشد یه مرد انقد راحت احساسشو به من گفت

خلاصه چند بار دیگم باهم رفتو آمد کردیم

انگار مهرش به دلم نشسته بود خیلی با علی فرق داشت انگار

بهم ابراز علاقه میکردم برام هدیه میخرید

کلا یه شخصیت ارومو دلنشینی داشت

بهم اعتماد به نفس میداد مثلا میگفت این رنگ خیلی بهتون میاد

فلان چیز خیلی زبباترتون میکنه

منی که با ازدواج  علی خیلی اعتماد به نفسم افت کرده بود انگار تازه داشتم جون میگرفتم داشتم میشدم آدم قبلی

محرم کردیم ولی من از محمو خواستم زود عقد نکنیم به خاطر اون تجربه قبلیم حدود ۵ ماه بعدش عقد کردیم دوماه بعد عقدم عروسی کردیم

الان ۵ ساله از ازدواج من با محمد میگذره

بچه ندارم میخواستیم اقدام کنیم که متاسفانه قصیه کرونا پیش اومد😐😣

خداروشکر خیلی احساس خوشبختی میکنم

چیزی برام کم نذاشته چه از نظر مالی چه عاطفی

خانواده همسرمم فوق العاده هستن

راستی بعد از قضیه طلاقم خونمون فروختیم رفتیم جای دیگه

اینم از داستان من دوستان😘❤

یه حاجتی تو دلم هست میشه یه صلوات مهمونم کنید❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز