دو سه ماه بعدش پسر عموی بابام اومدن خونمون برای خواستگاری
البته من اولش نمیدونستم فکر میکردم یه مهمونیه سادست اما وقتی اومدن فهمیدم خواستگاریه
اصلا راضی نبودم از ازدواج دیگه وحشت داشتم نمیتونستم به کسی اعتماد کنم
پسر عموی بابام یه پسر داره اسمش محمده
۷ سال از من بزرگتر بود یه دخترم داره از من بزرگتره ۱۰ سال
خلاصه من قبول نمیکردم چون میترسیدم
چندین بار رفتنو اومدن
با محمد رفتیم تو اتاق بهش گفتم من از ازدواج میترسم منو شما اصن به درد هم نمیخوریم اگه شگا خودتون بگین که منو نمیخوایین همه چی درست میشه
بهم گفت ولی من دوستت دارم خیلی وقته
وقتی اینو بهم گفت هم خجالت کشیدم هم خیلی تعجب کردم چون علی یک بارم به من ابراز علاقه نکرده بود
باورم نمیشد یه مرد انقد راحت احساسشو به من گفت
خلاصه چند بار دیگم باهم رفتو آمد کردیم
انگار مهرش به دلم نشسته بود خیلی با علی فرق داشت انگار
بهم ابراز علاقه میکردم برام هدیه میخرید
کلا یه شخصیت ارومو دلنشینی داشت
بهم اعتماد به نفس میداد مثلا میگفت این رنگ خیلی بهتون میاد
فلان چیز خیلی زبباترتون میکنه
منی که با ازدواج علی خیلی اعتماد به نفسم افت کرده بود انگار تازه داشتم جون میگرفتم داشتم میشدم آدم قبلی
محرم کردیم ولی من از محمو خواستم زود عقد نکنیم به خاطر اون تجربه قبلیم حدود ۵ ماه بعدش عقد کردیم دوماه بعد عقدم عروسی کردیم
الان ۵ ساله از ازدواج من با محمد میگذره
بچه ندارم میخواستیم اقدام کنیم که متاسفانه قصیه کرونا پیش اومد😐😣
خداروشکر خیلی احساس خوشبختی میکنم
چیزی برام کم نذاشته چه از نظر مالی چه عاطفی
خانواده همسرمم فوق العاده هستن
راستی بعد از قضیه طلاقم خونمون فروختیم رفتیم جای دیگه
اینم از داستان من دوستان😘❤