به سر خاک عموی شوهرم میروم بچه هایش ضجه میزنند دورتر از همه ایستادهام به زجرهای زندگیه خودم فکر می کنم به پدری که برای درس خواندن به سرمان منت می کذاشت کاری کرد که با یک خیابان فاصله سه سال دور هم جمع نشویم به دوران بارداری که مادرم از ترس اون یه لقمه بهم نمی داد به زندگی خوش واب و رنگ پدری که هیچ کس از گندیدگیش خبر نداره دختر مرحوم باردار بود بهم گفت خیلی دلم واسه بابام تنگه اخه واسه بارداری قبلیم نه ماه گوشیو ازم گرفته بود این سری هم با حال مریضش میگفت شلوار لی تنگ نپوش اذیت میشی خم نشو غذا بخور من بغض کردم نه به خاطر اون به خاطر راز های مگوی تلخ زندگی خودم،،،،،